|
|
|
|
|
آغاز سال 1385 هجري شمسي البته با يك تفاوت نياز نيست فردا صبح وقتي از خواب بيدار مي شويم ساعت را از روي ديوار برداشته و زمان را يك ساعت به جلو ببريم. اين اولين ماجراي امسال است . اميدوارم دو ماه ديگه ساعات را قاطي نكنيم. حواسمون هم جمع باشه كه ديگه مثل قبل تا ساعت 9 شب هوا روشن نيست و مجبوريم بر عكس سالهاي ديگه زود بريم خونه. فكر كنم بيشترين طرفداران اين تغيير ساعت خانومها و مخالفان آن دانش آموزان شيفت صبح باشد. زيرا دانش آموزان مجبورند زودتر به مدرسه بروند .البته دليل موافقان همان طور كه گفتم هوا زودتر تاريك مي شه و آقايان زودتر به خانه بيايند. يكي به نفع حاج خانومها! اين هم اولين مطلبي كه در سال 85 نوشتم.اميدوارم سالي پر مطلب باشه سال85. يا حق |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 22:27 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||
|
|
|
|
|
سرانجام حاج خانوم دست به قلم شد و یه یادداشت نوشت که انصافا یاد داشت خوبی بود حیفم اومد انو رو وبلاگم نزارم به همین خاطر متن کامل اونو با اجازه روزبه از روزنا برداشتم و روي وبلاگم گذاشتم:
شايد يكي از ويژگيهاي مهم و اساسي حوزه كاري حوادث، تلخي آن باشد. حوادث مختلف و بسياري كه همه آنها به نوعي احساسات آدمي را جريحهدار ميكند.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 16:26 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||
|
|
|
|
|
سال 84 در حوزه ما با حادثه تلخ ورزشگاه آزادي شروع و با حادثه تلخ تر از رگبار افراد بي گناه در تاسوكي به پايان رسيد. البته در اين ميان حوادث تلخ ديگري نيز اتفاق افتاد كه نمي خوانم به اونا بپردازم. اميدوارم سال 85 سالي خوب براي ايران و همه ايرانيان در همه جا جهان باشه .سالي خوب براي ميترا شاهد علي و عليرضاي عزيز كه در سال 84 مرا در كار خيلي كمك كردند. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 16:18 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||
|
|
|
|
|
تو این مدت همکاران زیادی به من خرده گرفتند که بزرگترین اشتباه عمرت خارج شدن از شرق بود. شاید از لحاظ موقعیت مالی و روزنامه ای حق با اونا باشه اما............ می خوام نمایشنامه کارم در شرق را بنویسم. نمایشنامه ای که اولش شیرین بود ولی آخرش............ سکانس اول: روزنامه شرق. بهار 83. دفتر مدیر مسوول برای چندمین بار در سال 83 تیتر یک روزنامه مربوط به گزارش من بود. قوچانی بعد از بستن صفحه از گزارشم تشکر می کنه و از عطریانفر می خواهد دستور دهد هرچه سریعتر دوربینی که در گزارش صندوق های قرض الحسنه اصفهان از من دزدیدن برام بخرن. سکانس دوم: جشن سالگرد شرق.تالار وزارت کشور عباس کوثری با لای سن می رود تا اسامی 7 خبرنگار برتر شرق در سال 83 را معرفی کند:.......نفر چهارم کسیه که من هیچ علاقه ای ندارم باهاش برنامه برم.استاد قتل و غارت ، محمد غمخوار. سکانس سوم :بهار 84.دفتر سردبیری روزنامه شرق قوچانی : غمخوار امروز تیتر یک ندارم . گزارش کودک ربایی اگه آماده است بنویسش. فردا تیتر یک روزنامه :ربودن 63 نوزاد از بیمارستان های تهران سکانس چهارم:پس از انتخابات تغییراتی در روزنامه صورت می گیرد و صفحه حوادث که دیگر برای سیاستگزاران روزنامه هیچ اهمیتی ندارد. صفحه حوادث با صفحه آخر روزنامه ادغام می شه و صفحه شهر از آن متولد می شود. دیگر این صفحه برای مدیران روزنامه اهمیتی ندارد. بعد چند روز میترا هم می رود و به جای او ......... هرروز خبر خوردگی هیچ کس برای این صفحه دل نمی سوزاند. سکانس آخر: محمد غمخوار کم کم به فسیل تبدیل میشه . تحمل این وضع خیلی سخته. پیشنهاد دبیری سرویس حوادث از روزنامه اعتماد ملی......... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 17:53 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||
|
|
|
|
|
قرار بود امروز در مورد دیدارمان با کروبی بنویسم ولی دیدم جاهای مهمش را باید حذف کنم پس بهتره چیزی ننویسم.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 19:18 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||
|
|
|
|
|
بابا این وحید پور استاد شده مامور سلب آسایش امروز عصر اومده می گه باید صفحه های ویژه نامه را ببندید. آخه برادر چند ساعت قبل از صفحه بندی من مطلب از کجا بیارم. الان ساعت ۱۲ شب است و با هزار زحمت تونستیم ۴ صفحه ببندیم خدا شاهدُ میترا و فرورتیش رضوانیه عزیز را از من نگیره . به قول معروف همسایه ها یاری کردند تا ما مهمانداری کنیم.
این سال نمی دونم قراره کی تموم بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ سال خیلی بدی برای من بود از ابتدا تا انتهاش بد بیاری بود. امیدوارم سال جدید برام سال خوبی باشه . فکر می کنم اگه قرار بود تو شرق بمونم تا پایان سال فسیل می شدم. هیچ وقت به این اندازه انتظار تمام شدن سال را نمی کشیدم. به سختی هر روز را به شب می رسونم نمی دونم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فردا قراره بریم پیش کروبی حتما جاهایی که بشه بدون سانسور کار کرد را روی وبلاگ می زارم. پس تا فردا
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 23:1 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 19:24 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||
|
|
|
|
|
امسال دوباره زنان در چند پارک تهران به مناسبت روز زن تجمع کردند. اما ن حتما امسال هم مثل پارسال کتک خورده. چون هیچ خبری ازش نیست. آخه نمی دونم این پسر تو این جمعها چه می کنه. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 19:8 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||
|
|
|
|
|
قابل توجه برو بچ عزیز
آدرس وبلاگ میترای عزیزم به علت نقص فنی طولانی مدت تغییر پیدا کرده است . زین پس به جای آدرس..... به آدرس http://www.hamegi.blogfa.com/ مراجعه نمایید. با تشکرات فراوان از شما دوستانی که مارا همیشه یاری می نمایید خواهشمند است کمک های مالی خود را به شماره حساب خودم واریز نمایید.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 16:28 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||
|
|
|
|
|
خبر فوت اشکان سیگارچی برام خیلی دردناک بود. روزی که این خبر را شنیدم س چند بار پیش روزبه رفتم تا شماره آرش را از او بگیرم اما پشیمان برگشتم. با چه رویی به او زنگ می زدم. چهار روز از ماجرا گذشت. تصمیم گرفتم برم رشت اما باز هم روزنامه و ............. بعد چند روز دیروز به وبلاگ آرش سر زدم و با خواندن آخرین مطلب او متوجه شدم چرا با شنیدن خبر فوت اشکان بهم ریختم. به کجا چنین شتابان ؛ « گوَن » از « نسیم » پرسید دل ِ من گرفته زین جا هوس سفر نداری ، زغبار این بیابان همه آرزویم اما ، چه کنم که بسته پایم به کجا چنین شتابان ... به هر آن کجا که باشد ، به جز این سرا ، سرایم سفرت بخیر اما ، تو و دوستی ، خدا را چو از این کویر وحشت ، به سلامتی گذشتی به شکوفه ها ، به باران برسان سلام ما را ..... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 19:40 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||
|
|
|
|
|
ساعت 6 صبح حدود 5 هزار نفر از اهالي روستاي زيار و روستاهاي همجوار در محل اجراي حكم جمع شده بودند. در وسط محوطه طناب داري از جرثقيل آويزان بود و انتظار علي را ميكشيد. مادر علي آخرين تلاشهاي خود را ميكرد تا رضايت اولياي دم را كسب كند. او قرار بود، ساعتي ديگر شاهد رقا جنازه پسرش بالاي چوبه دار باشد. همه منتظر اجراي حكم بودند. قاضي اجراي احكام، پزشك متخصص قانوني و ماموران پليس در محل حضور داشتند. سرانجام خودروي پليس جمعيت را شكافت و وارد ميدان شد. روي صندلي عقب خودرو جواني نشسته بود كه اهالي روستا او را ميشناختند. او با ديدن حلقه طناب دار چند دقيقهاي به آن خيره شد. ديگر هيچ اميدي به زندگي نداشت. سعي كرد خود را خونسرد نشان دهد. همراه داشتن چاقو در زمان جنايت را عامل بدبختياش ميدانست. »شايد يك اشتباه بود. اگر آن روز از چاقو استفاده نميكردم، هيچ وقت در اين وضعيت قرار نميگرفتم. روزي كه چاقو را در جيبم گذاشتم فكر نميكردم فولاد سرد مرا به اين روز بكشاند.« هيچ اضطرابي در چهرهاش ديده نميشد. مثل اينكه فراموش كرده كه به پايان خط رسيده است. از او ميخواهم درباره روز حادثه بگويد كه دستانش شروع به لرزيدن ميكند. انگشتانش را در ميان موهايش مخفي ميكند تا كسي متوجه لرزش آنها نشود. لحن صدايش عوض ميشود. »آن روز از صبح كه بيدار شدم، روز عجيبي بود، من و دوستان معمولا در بارانداز زمين كشاورزيمان مينشستيم و با هم صحبت ميكرديم. آن روز متوجه رسول شدم. او را به بارانداز آوردم. نميدانستم چه ميگذرد، در يك لحظه به خود آمدم. ديدم دوستانم رسول را مورد تجاوز قرار دادهاند. تو هم به او تجاوز كردي؟ سرش را پايين مياندازد و جواب نميدهد. بعد از يك دقيقه مكث ادامه داد وقتي رسول از بارانداز بيرون رفت ما ميدانستيم كه چند دقيقه بعد دوستان او به سراغمان ميآيند. آماده درگيري بوديم. بعد از 10 دقيقه عباسعلي و مجيد كه دايي رسول بودند با چند نفر ديگر از اهالي به سمتمان آمدند. آنها خود زمينهساز دعواي مرگبار شدند. در درگيري با ضربههاي متعدد چاقو آنها را مجروح كرديم. آنها به من فحش داده بودند. ميخواستم از دو برادر انتقام بگيرم. وقتي شنيدم آنها را به بهداري بردهاند همراه دوستانم به آنجا رفتيم. شيشهها را شكستيم و به سوي آن دو نفر حمله كرده و آنها را با ضربههاي چاقو براي بار ديگر مجروح كرديم. اهالي ما را جدا كردند و از سوي پليس دستگير شديم. در بازداشتگاه متوجه شدم عباسعلي و مجيد فوت كردهاند.« زمان اجراي حكم فرا ميرسد. قاضي آخرين وصيتهاي او را مينويسد. علي را به سمت چوبه دار ميبرند. محكوم با پاهاي لرزان از پلهها بالا ميرود، طناب را بر گردن او مياندازند. پس از خواندن حكم مجازات، با دستور قاضي قلاب جرؤقيل به سمت بالا حركت ميكند و دیگر هیچ........... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 18:41 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز وقتی خبر سردار زارعی را دیدم به یاد طنز پلیس افتادم(باز داش سیاه ضایع شد) این سردار عزیز را نمی دونم چرا اینقدر ضایع می کنن. من نمی خوام در این رابطه حرفی بزنم و فقط به بیان سه ماجرا اشاره می کنم. ۱-گروگانگیری نظام آباد وقتی سال گذشته سردار طلایی وارد اتاقی در مدرسه ابتدایی.. شد که در آن یه جوون مسلح چند تا زن که به جای سبزی پاک کردن تو کوچه و غیبت پشت سره عروس بتول خانوم به نهضت اومده بودندُهمه به اون لقب پلیس شجاع دادن.زمانی هم که او دست در دست متهم از اتاق خارج شد لقب او به پلیس قهرمان تغییر یافت. البته کسی نمی دانست این پرونده دو قهرمان دارد.یک هفته پس از ماجرا در حاشیه دیدار مردمی آیت الله شاهرودی اعلام شد بازپرس کشیک قتل تهران قهرمان این پرونده است نه سردار طلایی. میر روابط عمومی دادگستری تهران اعلام کرد :بازپرس ما گروگانگیر را تسلیم کرد و زمانی که قصد داشت او را از اتاق خارج کند طلایی دست او را از دست بازپرس کشید و خود به بیرون آورد.(البته این موضوع کمی اغراق آمیز است) 2 و 3-هم مربوط به اختلاف با سردار زارعی است. پس از دوبار مصاحبه سردار طلایی و اعلام خبر دستگیری سارقان مسلح ،سرداز زارعی هم مصاحبه گذاشت و اعلام کرد طلای نگرفته که، آقا ما گرفتیم. و اصل خبر این بوده است......... نکته: سردار طلایی فرمانده نیروی انتظامی تهران بزرگ است و سردار زارعی فرمانده انتظامی استان تهران که این دو حوزه با هم تفاوت داره و دو حوزه مستقل در استان تهران است. پاچه خواری: همه با سردار ما لج هستند و چشم ندارن پیشرفت اونو ببینند. الهی حسینی قربونت بره سردار.
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 19:22 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||
|
|
|
|
|
پایان |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 17:59 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||
|
|
|
|
|
«زهرا» متهم رديف اول پرونده معروف به «شيرين»، که چهل سال سن دارد متهم به مباشرت در قتل عمدي شوهرش «حسين» با خوراندن سم سيانور بود و همچنين اتهام ديگر وي برقراري رابطهنامشروع با متهم رديف دوم پرونده بود. متهم ديگر «عليرضا» 24 ساله متهم به معاونت در قتل عمدي «حسين» و برقراري رابطهنامشروع با متهم رديف اول بود که وي نيز از سوي 5 قاضي شعبه 71 دادگاه کيفري استان تهران به 15 سال حبس محکوم شد. اين زن روز سهشنبه در جلسه دادگاه اتهام قتل عمدي و رابطه نامشروع با متهم رديف دوم را رد كرد و عنوان كرد كه رابطه خوبي با همسرش داشته اما مدتي بوده كه همسرش معتاد شده و او پس از آشنايي با «عليرضا» از او براي تهيه داروي ترك اعتياد كمك خواسته بود و اطلاع نداشته داروي تهيه شده سيانور بوده است. «عليرضا» متهم رديف دوم نيز در جلسه دادگاه با رد اتهام معاونت در قتل عنوان كرده بود كه «شيرين» از او خواسته تا سيانور برايش تهيه كند و گفته بود كه قصد خودكشي دارد چون همسرش مدام او را با پيچ گوشتي مورد ضرب و شتم قرار ميداده است. پس از اخذ آخرين دفاع از متهمان اين پرونده، قضات شعبه 71 دادگاه كيفري استان وارد شور شده و «زهرا»معروف به «شيرين» متهم رديف اول را به اعدام (قصاص نفس) و «عليرضا» متهم رديف دوم را به اتهام معاونت در قتل به 15 سال حبس محكوم كردند. از سوي ديگر قرار است، به اتهام رابطه نامشروع متهمان در دادگاه عمومي رسيدگي شود. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 20:21 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||
|
|
|
|
|
این بازداشتگاه که در اصفهان از آن به عنوان بازداشتگاهی مخوف نام می ببرند در ابتدا در اختیار کمیته انقلاب بود و در در آنجا با مفاسد اجتماعی برخورد می شود. به دلیل استاندارد نبودن بازداشتگاه و نداشتن متولی خاص این بازداشتگاه از سوی دادستان اصفهان تعطیل شد. گزارش کامل این ماجرا را در روزنامه اعتماد ملی روز شنبه یا سایت روزنا ببینید. البته کلی از این مطلب از سوی میترا سانسورچی سانسور شده است.... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 16:6 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||
|
|
|
|
|
بعد از روزنامه اعتماد ملی امروز نوبت بورس بود که سر کار بمونه.دیروز چند مامور...کلانتری... به جلوی روزنامه اومدن و مدعی شدند که با بیسیم به اونا اطلاع دادند قراره اینجا تجمع بشه همین موضوع کافی بود تا دکی جون با من تماس بگیره و منو کچل کنه که، ببین اینا کی بودن و اینجا چیکار می کردند.
خلاصه ما هم مثل همیشه مجبور شدیم مزاحم عمو تورنگ شیم. اما این بار عمو تورنگ ما رو گذاشت سر کار. البته اون از این عادتا نداره. خلاصه با کلی دردسر فهمیدیم که قضیه سره کاری بوده است. حالا بعد از اعتماد ملی امروز یه مزاحم دیگه هم بورس را نیمه تعطیل کرد. به گفته آرش این مزاحم با بورس تماس گرفته و گفته اونجا بمب گذاشتند. سهامداران عزیز هم در یک لحظه افت بورس را فراموش کرده و برای نجات جان خود از بورس فرار کردند. اما امروز یه اتفاق دیگه هم افتاد البته اتفاقی خوشایند. امروز حجت سپهوند ۳۳ ساله شد و به قول خودش نابود......
و آخرین خبر در مورد لغت جدیدیه که از حسینی یاد گرفتم. یاد گرفتم که تاندوم درست نیست تاندول درسته. آفرین حسینی مردیم تو انقدر سوتی دادی. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 18:28 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||