|
|
|
|
|
بیمارستانی در شهر کوچک شاهرود بود. بیمارانی در آنجا بودند فارغ از هیاهوی این روزگار. روزی که به آنجا رفتم کلاس موسیقی درمانی داشتند. یکی از دوستان پشت ارگ ایستاد و پس از روشن کردن آن شروع به فشار انگشتانش بر روی کلید های سفید و سیاه کرد.
فکر می کردم قرار است صدایی ناهماهنگ را بشنوم. اما..... آهنگ (بانوی موسیقی و گل) ابی را زد. مثل اینکه قرار بود آنها در آن روز مرا با کارهای دور از انتظار غافلگیر کنند. با کم شدن صدای ارگ صدای مردی در میان سالن پیچید که اگر او را نمی دیدم شکی برایم باقی نمی ماند که ابی هم میهمان این بزم مختصر است. بعد خواندن ابی چند تن از بیماران هم شروع به خواندن کردند. بعد از کلاس موسیقی درمانی به سراغشان رفتم تا از دردهایشان بشنوم. سعید از نبود ترشی در غذایشان گله می کرد ."اون موقع که در خانه زندگی رضا هم پکی به سیگارش زد و ادامه داد" آقا تو رو خدا دمپایه ما رو نگاه کن. ۱۰۰۰ تیکه شده. دیگه با نخو کش هم نمشه اونا به هم بست." نگاهی به دمپاییش می کنم واقعا اگه لنگه به لنگه بودن اون هم بگذریم. جای سالمی بر روی آن دیده نمی شد. یه ساعتی با هم گپ زدیم از یکی از اون در مورد سیاست پرسیدم که تو جوابم گفت" سیاست برای آدمای عاقله ما دیوونه ها که چیزی از سیاسات نمی فهمیم" از نفر بعدی در مورد عشق می پرسم.اون معتقد هرکی عاشق می شه دیوونه میشه." یه بار عاشق شدم بعدش دیوونه شدم منو اوردن اینجا." در آخر هم بهم توصیه می کنه که عاشق نشم؟! یه ساعتی اونجا بودم. دیگه وقت تموم شده بود و باید برمی گشتم. یکی از پرستاران اونجا وقتی فهمید خبرنگارم خواست از مردم بخوام که برای این عزیزان فارغ ترشی و دمپایی بفرستند. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 18:17 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||