|
|
|
|
|
15 آذر ماه سال 84 از پلیس آگاهی با چند خبر داغ به خبرگزاری آمدم. هنوز یک صفحه ننوشته بودم که حمید از سقوط یه هواپیمای سی 130 در یافت آباد خبر داد. اطلاعاتم در مورد هواپیماهای جنگی کم است. با احتمال اینه یه هواپیمای سم پاش سقوط کرده است راحت از کنار خبر می گذرم. سایت خبری بازتاب گزارش داده بود. بچه های اقتصادی وقتی خونسردی منو دیدند شروع به توضیح درباره هواپیما کردند" سی 130 یه هواپیمای جنگی غول پیکره که برای حمل بار از آن استفاده می شود. اگه تو یه منطقه مسکونی سقوط کرده باشه حتما خیلی ها کشته شدند." موضوع جدی می شود. حمید به محل سقوط می رود. من هم از خبرگزاری موضوع را پیگیری می کنم. صدای آمبولانس های اورژانس از خیابان انقلاب خبر از یک فاجعه می دهد. با سردار طلایی تماس می گیرم. خبر را تایید می کند. او می گوید: هواپیما در یک شهرک مسکونی سقوط کرده است. غوغایی در خبرگزاری بر پا است. از روزنامه تماس می گیرند اطمینان می دهم که گزارش حادثه را به روزنامه می رسانم. خودم به محل سقوط می روم. دود از فاصله یک کیلومتری شهرک مشخص است. سربازان اجازه ورود به شهرک را به افراد عادی نمی دهند. آمبولانس ها داخل می روند و پس از دقایقی در حالی که مجروحانی را حمل می کنند از شهرک خارج می شوند. بین ماموران و مردم درگیری به وجود می آیند. کاری از دستم بر نمی آید به خبرگزاری بر می گردم. گروهی با تلفن مصاحبه می کنند و گره دیگر در حال تایپ خبرند. حدود 15 و 40 دقیقه یکی از بچه های سیاسی با لا می آید و خبری تلخ را می دهد." تعدادی از خبرنگاران و عکاسان قرار بوده برای شرکت در رزمایش به بندرعباس بروند. می گن اونا مسافر این هواپیما بودند." خاک مرگ با دادن این خبر تو خبرگزاری پاشیده شد. شماره رابط خبری پلیس را می گیرم. همه منتظرند. هیچ کس علاقه ای به تایید این خبر ندارد. دعا می کنم خبر دروغ باشد. گوشی را قطع می کند. دوباره می گیرم. این بار جواب می دهد. خبر را تایید می کند. اشک در چشمان همه حلقه می زند. دیگر هیچ کس انرژی خبر نوشتن ندارد. صادق نیلی و علیرضا برادران هم مسافر هواپیمای مرگ بودند. اونا هم عاشقه و البته معصومانه پر کشیدند. هفت ماه از این حادثه می گذره و هنوز یه سووال در ذهن ما باقی است. واقعا جونه آدم ها اینقدر بی ارزش شده که اونا رو با یه هواپیمای باربری می برند. شاید ما تونستیم به خاطر مشغله کاری با قضیه کنار بیاییم ولی خانواده های داغدار هنوز صبح روز 15 آذر ماه سال 84 و خداحافظی با عزیزان خود را از یاد نبرده و نمی برند. خدایشان بیامرزد. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 19:17 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||
|
|
|
|
|
قهوه خونه اي كوچيك كه روي در و ديوار اون عكسهايي از امام علي بود. يه كشكول هم به ديوار آويزان. در اونجا مي تونستي هر نوع آدمي رو ببيني از استاد دانشگاه گرفته تا جوون هايي كه روي صورتاشون آثاري از تيزي مشخص بود. اما در اين بين مردي توجه ام را به خود جلب كرده بود. فردي كه كارگر قهوه خونه او را سرهنگ صدا مي كرد. با عصايي دسته طلايي وارد قهوه خونه شد. لباسي آبی رنگ به تن داشت با كروات قرمز. انگشتر هاي نگين بزرگ از جنس طلا هم بر روي دستانش خو نمايي مي كردو پس از ورود به داخل قهوه خانه گوشه اي نشست و شروع به كشيدن قليان كرد. با ابهتي عظيم در هيكل غمي بزرگ در چهره اش داشت. خيلي دوست داشتم كنارش بنشينم و باهاش صحبت كنم. خواستم بلند شوم كه از خبرگزاري زنگ زدن و مجبور شدم سريع برگردم. جالب گوش دادن به اخبار بود. ساعت ۲ بعد ازظهر قهوه چی تلویزیون را روشن می کنه. همه نگاه ها به تلویزیون جلب می شه و همه شش دانگ اخبار گوش می دهند و بعد از آن مسایل روز را تحلیل می کنند. عطا می گفت، زمان انتخابات اینجا تبدیل به یه کلوب سیاسی شده بود و همه به خوبی مسایل انتخاباتو تجزیه تحلیل می کردند. نكته اخلاقي: نكته جالب در قهوه خانه اين بود كه در آنجا همه با هر پست و مقام و وضع مالي در كنار هم مي نشينند. با هم غذا مي خورد و قليان مي كشند. پس سعي كنيم همه جا برامون قهوه خونه باشه.تو این زمانه اختلافات زیاد شده است. تا به جایی می رسیم خیلی سریع خودمونو گم می کنیم و یادمون می ره از کجا به اینجا رسیدیم.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 16:28 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||
|
|
|
|
|
روز مادر است همه در گوشه اي از اتاق نشسته ايم و براي خريد كادوي روز مادر ترديد داريم. زير چشمي نگاهي به مادر مي اندازم. دانه هاي تسبيح در ميان انگشنان مادر جابه جا مي شود. تكان لب هاي مادر حكايت از ذكر گفتن او دارد. زهرا مي گويد براي مادر لباس رنگ روشن بخريم. از سه سال قبل و بعد از مرگ پدر و مينا كوچيكه او ديگر لباس سياه را از تنش در نياورده بود. همه موافق هستند. من و زهرا پولها را جمع مي كنيم و به بهانه خريد نان از خانه خارج مي شويم. صداي شليك گلوله آرامش را از شهر گرفته است. صداي انفجاري خانه ها را مي لرزاند و چند دقيقه بعد آمبولانس ها و ماشين هاي آتش نشاني از مقابلمان مي گذرند. يكي مي گويد مغازه نانوايي را زدند. نيم ساعت پياده در شهر مي گرديم. شهر شبيه شهر ارواح شده است. مغازه مش عباس هنوز باز است. در مغازه او از شير مرغ تا جون آدمي زاد پيدا مي شود. بعد از حمله بعثي ها به شهر او تنها فروشنده اي بود كه مغازه اش را ترك نكرده بود. يه لباس آبي مي خريم. زهرا آن را زير چادرش قايم مي كند و به خانه بر مي گرديم. آن را در ميان كاغذ كادوي پاره اي قرار مي دهيم و سامان آن را با سليقه كادو مي كند. قرار مي ذاريم بعد از شام هديه را به مادر بدهيم. صداي انفجار ها كم شده است. خورشيد دارد از روي ديوار پايين مي رود. مادر علي را روي زمين مي گذارد و توري روي او مي كشد تا او را از گزند پشه ها در امان دارد. مادر بلند مي شود. زهرا بي اختيار به سمت مادر ميره. مامان كجا مي ري؟ مادر نگاهي به چهره مضطرب دخترك مي اندازد. چي شده ؟ دارم مي رم وضو بگيرم..... مادر از اتاق خارج مي شود. همه در گوشه اي از اتاق مي نشينيم تا در باره برنامه شب صحبت كنيم. ناگهان صداي انفجاري از داخل حياط همه را از جا مي پراند. بي اختيار به حياط مي رويم. مادر با لبخندي هميشگي گوشه اي از حيط روي زمين افتاده است. تسبيحش در ميان انگشتانش است. هيچكس توان رفتن به سمت مادر را ندارد. بغض زهرا مي تركد...... تقديم به مادرم كه هرچه دارم از اوست. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 15:7 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||
|
|
|
|
|
جمعه ساعت 11و 20 است ديروز تولد يكي از بهترين دوستام بود و به همين خاطر نتونستم برم ظهير الدوله. نمي دونم ولي حس خاصي بع اونجا و بچه هاي اونجا پيدا كردم.
خوشحال كه بعد از يه ماه سخت با كمك دوستاني كه تا حالا زياد با هم رابطه نداشتيم كمي تونستم از اين وضعيت بد خارج بشم. دوستاني كه فقط مي دونستم من مشكل دارم ولي از دليل آن هيچ اطلاعي نداشتند.
هر روز كه مي گذره بهتر مي تونم با واقعيت هاي زندگي كنار بيام.
چند روزي است كه اكثر وقتمو خوندن كتاب پر مي كنه با يه مشاور خوبي كه پيدا كردم در اين مدت كتاب هاي خوبي گرفتم و خوندم. در مدت سه روز 400 صفحه كتاب خوندن ركورد خوبي براي منه.
فكر مي كنم كم كم دارم از اون پيله اي كه تو چند ماه گذشته دور خودم بستم آزاد مي شم كه اين خيلي خوشحال كننده است.
مي دونم خيلي پراكنده نوشتم ولي ببخشيد .
راستي چرا به وبلاگ ظهيرالدوله سر نمي زنيد اون وبلاگ بيچاره همينطوري افتاده يه گوشه و صندوق نظراتش خاليه با هم اكنون نيازمند ياري سبزتان هستيم.
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 11:28 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||
|
|
|
|
امروز صبح بیدار شدم. امروز هم روزی بود مثل روزهای دیگه فقط با این تفاوت که همزمان با بیدار شدن من در سه راه ملک شهر اصفهان یه مرد ۳۴ ساله رو داشتن اعدام می کردند.
همین موضوع باعث می شه تا شب دوباره بری تو فکر که اعدام خوبه یا بد. شب هم مجبوری گزارشی از اعدام بدی در خالی که هنوز به جوابت نرسیدی. نمی دونم تا حالا صحنه اعدام دیدید یا نه. ولی خیلی سخته دیدن صحنه مرگ یه انسان را بالای چوبه دار. حالا این بماند ظهر در دادسرا دوباره خبر از قتل و کشتن افراد بیگناهه. زن سرایدار برای برداشتن ظرفی در یک باغ در تجریش به یه اتاق دیگه میره که در آنجا با مرد نقاب زده ای روبرو میشه. دیدن صحنه باعث می شه حکم قتل او از سوی قاتل ناشناس صادر بشه. صدای جیغ زن... شلیک یه گلوله....و در پایان مرگ زن ۲۴ ساله روی تخت بیمارستان. بعضی موقعه ها از کارم خسته می شم ولی اینها واقعیت های زندگی ما ایرانی ها است. و نمی تونیم از واقهیت زندگیمون فرار کنیم. الان شب شده و دوباره آرامش به پایتخت برگشته اما نمی دونم چرا از آرامش پایتخت بیشتر از شلوغی اون می ترسم؟
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 23:39 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||
|
|
|
|
|
سه شخصيت محبوب من كه به خاطر آنها وبلاگ ظهيروالدوله را راه اندازي كرديم.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 23:0 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||
|
|
|
|
|
بعد حادثه نويس با يكي از دوستان ظهيرالدوله كه در سه نقطه: صادق هدايت، فروغ فرخزاد و شاملو داراي اشتراكاتي بوديم تصميم گرفتيم وبلاگ ظهيروالدوله را باز كرده و در مورد اين سه شخصيت محبوبمان بنويسيم.
براي شروع با فرغ شروع كرديم.
خوشحال مي شيم هم در مورد وبلاگ نظر بدهيد هم كمكمان كنيد.
آدرس وبلاگ روي پيوندها است. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 15:57 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز با سینا تصمیم گرفتیم مثل سه هفته گذشته عصر پنج شنبه حامد هم با من موافق بود. به عنوان اولین سووال قرار شد هر کدوم در مورد چگونگی آشنایی با فروغ بگیم. هرکس واقعیت ماجرا رو گفت. من از طریق آمدن سر قبر محمد مسعود، حامد و دوست جدیدمان از طریق سهراب سپهری، سینا کتابخانه پدر و شیوا 11 سالگی از راه خواندن شعرهای خواهرش با فروغ آشنا شده بودیم. همه بچه ها معتقد بودند فروغ از طریق عشق به عرفان رسید و سهراب طبیعت. در ادامه بحث به شاملو و صادق هدایت کشیده شد و به بررسی طرفداران آنها پرداختیم.بر عکس طرفداران شاملو و هدایت که به سیاست علاقه دارند طرفداران فروغ بیشتر دنبال شعر و ادبیات هستند. آنها معتقدند، مردان بیشتر طرفدار فروغ هستند و فیمینیست بودن او را قبول ندارند آنها معتقدند فروغ از انسان دفاع کرد و با جنسیت کاری نداشته است. واقعا بعد از ظهر خوبی بود بعد مشکلات یک ماه گذشته خیلی به حضور در این جمع ها نیاز داشتم تا بتونم کمی از واقعیت دور شوم گرچه این واقعیت همیشه همراهم است. به امید اینکه دوستان را بتونم هفته آینده هم ببینم. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 11:57 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||
|
|
|
|
|
الان دو هفته از ماجرای زورگیری می گذره و در مورد اون حاشیه بیش از متن است. نمی خواستم در این باره چیزی بنویسم. چون برام مهم نیست که قبول کنن یا نکنن.
ولی تنها تصمیم در حال حاضر اینه که دیگه بهش فکر نکنم. راستی اگه این ماجرا یه موضوع ساختگیه چه سودی برای من داشته. دیروز از اداره آگاهی زنگ زده بودند به شاهئ که بگید یباید پیگیریه پرونده زمانی که شاهد گفته بود تمایلی به این کار نداره بهش گفته بودند اگه نیاد ما هم می زنیم شکایت واهی بوده. نمی دونم اگه قراره افسر پرونده با این دید به موضوع نگاه کنه دیگه چرا پیگیری می کنه بگه شکایت واهی و تمومش کنه. چند نفری هم این موضوع را ربطش دادن به پایان دو نفر بودن. اشتباه می کنید این دو تا دو موضوع جدا از همه که تصمیم گرفتم فعلا فراموش کنم. خواهشا در مورد این دو موضوع پیام نگذارید و هر برداشتی می کنید برای خودتون نگهدارید. در پست بعدی با خروج از این فضا می خوام از جلسه پنج شنبه سر قبر فروغ فرخزاد بگم.
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 9:10 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||
|
|
|
|
|
تصمیم گرفت که کوتاه نیام
پس ادامه می دم
با تلاش زیاد |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 18:20 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||
|
|
|
|
|
خيلي با خودم كلنجار رفتم تا مجبور به فراموش كردن سه سال از زندگي ام نشم. ولي مثل اينكه مجبور به فراموش كردن سه سال خاطره تلخ و شيرينم هستم. امروز تصميم گرفتم با كنار گذاشتن سه سال از صفر شروع كنم . حتي تصميم گرفتم پرونده آدم ربايي رو هم ديگه پيگيري نكنم و رضايت بدم. برام مهم نيست هرچي مي خواد بشه. بذار بگن شكايت واهي بود. از فردا مطلباي وبلاگمو مي خوام به يادداشت هاي شخصي ام اختصاص بدم و تنها محرمم اين وبلاگ باشه. چند سال تجربه 2 تا بودن رو مي خوام با چند سال تجربه تنها بودن مخلوط كنم. از دوستاني كه تو اين مدت هم سعي به كمك كردن به من كردن تشكر مي كنم و مي گم بذاريد راحت فراموش كنم همانطوري كه فراموش شدم. پس تا فردا |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 14:12 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز بعد 5 روز اومدم روزنامه خواستم در باره این چند روز بنویسم اما با توجه به تجربه تلخ مطلب اصفهان پشیمان شدم. این حادثه گرچه برام خیلی تلخ بود اما باعث شد که خیلی از مسایل اطرافم رو ببینم و اطرافیان را بهتر بشناسم. همچنین باعث شد که به فارس نزدیک تر بشم. واقعا که تو این مدت سنگ تموم گذاشتن . از آناهید در آبدارخانه گرفته تا فضایلی در دفتر مدیر عاملی . از قدیم هی می شنیدم که باید اطرافیان را در سختی شناخت اما زیاد بهش توجه نمی کردم تا این ماجرا برام پیش اومد. مثل اینکه افرادی که در مواقع گرفتاری سریع تماس می گرفتند تو این چند روز شمارمو گم کرده بودند. نمی خوام گلایه بکنم چون اهلش نیستم اما واقعا دلم از بعضی ها پره. بهتر کاتش کنم و ادامه ندهم. سعی می کنم در پست بعدی ماجرای ربودن آزارو اذیت ها و پیگیری پروندمو بذارم. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 16:49 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||
|
|
|
|
|
ساعت در ادامه يكي از سارقان به سرعت خود را به طرف باجه رساند و شروع به پر كردن كيسه همراهش از پولهاي روي باجه كرد و سارق ديگر كارمندان و مشتريان را به طرف انتهاي بانك برد. سارق مسلح همچنين براي ترساندن مشتريان و كارمندان بانك دو گلوله ديگر به سوي آنها شليك كرد. در حالي كه گلولهها به هيچ كس اصابت نكرده بود، دو سارق به طرف در خروجي بانك رفتند اما در خروجي باز نميشد در اين هنگام رئيس بانك به طرف آنها دويد كه يكي از سارقان اسلحهاش را به سوي او نشانه گرفت و گفت: جلوتر نيا. رئيس بانك در حالي كه ميگفت ميخواهد در بانك را براي آنها باز كند، جلوتر رفت. در اين لحظه ناگهان سارقان مسلح به طرف او حملهور شده و گلولهاي به سوي او شليك كردند. سارقان قصد فرار داشتند كه رئيس بانك از پشت به آنان حمله كرد. با اين اقدام رئيس بانك، كارمندان و مشتريان نيز وارد عمل شده و يكي از سارقان را دستگير كردند و سارق ديگر كه با كيسه پول متواري شده بود، از سوي مردم دستگير شد. در جريان اين سرقت محمدرضا فروزان )رئيس بانك( كه به شدت مجروح شده بود، فوراص به بيمارستان انتقال يافت، ولي روي تخت بيمارستان جان سپرد. با دستگيري متهمان و اعتراف آنها به قتل، پرونده براي رسيدگي و صدور حكم به شعبه اول دادگاه كيفري استان تهران فرستاده شده با تكميل تحقيقات با توجه به قرار مجرميت، حجتا... اسدي بازپرس شعبه سوم دادسراي اصفهان و تاييد آن از سوي دادستان اصفهان محاكمه دو متهم پرونده به نامهاي محمد و وحيد آغاز شد. در جلسه دادگاه كه به رياست قاضي رضايي رئيس شعبه اول دادگاه كيفري اصفهان و با حضور قريشي، محمدزاده، احمدي و رستگار چهار قاضي مستشار برگزار شده اولياي دم مقتول تقاضاي قصاص كردند. پس از جلسه محاكمه قضات دادگاه عامل قتل رئيس بانك را به اتهام سرقت مسلحانه از بانك و قتل به دوبار اعدام در ملاءعام محكوم كردند. با اعتراض متهم به راي دادگاه، پرونده به ديوانعالي كشور فرستاده شد كه راي از سوي قضات ديوانعالي كشور نيز تاييد شد. سرانجام پس از گذشت حدود شش ماه از حادؤه سحرگاه روز چهارشنبه 31 خردادماه سال 85 به عنوان زمان اجراي حكم تعيين شد. 3 هزار نفر در محل اعدام از ساعتي قبل از زمان اجراي حكم حدود سه هزار نفر از اهالي اصفهان و خانواده متهم كه از روز گذشته در جريان زمان اجراي حكم قرار گرفته بودند در خيابان ابنسيناي اصفهان جمع شده بودند، جرؤقيلي در ميدان با طنابي آويزان بر قلابش انتظار اعدامي را ميكشيد. يكي از مسوولان نيروي انتظامي با استفاده از بلندگوي خودروي پليس براي افراد حاضر در محل اجراي حكم روند رسيدگي به پرونده را تشريح كرد.وي سپس براي جلوگيري از وقوع حوادؤي مشابه هشدارهايي را به خانوادهها داد و از آنها خواست مراقب رفتار فرزندان خود باشند. ساعت 55\5 دقيقه صبح محكوم به مرگ با خودروي گشت پليس آگاهي به محل اعدام آورده شد. طباطبايي دادستان اصفهان، فرمانده انتظامي اصفهان و مسوول امنيتي اين شهر نيز در محل اجراي حكم حضور داشتند. جرم ما هم هنر است به سمتش ميروم. خيلي خونسرد است. از او در مورد روز حادؤه ميپرسم. ميگويد: »شعري براي مقتول سرودهام اگر در مصاحبه خود به آن اشاره كنيد با شما مصاحبه ميكنم.« محمد ادامه ميدهد: »سه ميليون تومان بدهي داشتم. براي به دست آوردن پول تصميم گرفتم از بانك سرقت كنم. روز حادؤه همراه همدستم به نام وحيد از خرمآباد وارد اصفهان شديم. ابتدا به بانك صادراتي در مركز شهر رفتيم. آنجا شلوغ بود. يك تاكسي دربست گرفتيم و از او خواستيم ما را به محل خلوتي ببرد. ساعت 11 صبح وارد بانك ملي شعبه ابنسينا شديم. بانك هنوز شلوغ بود تا ساعت يك بعدازظهر صبر كرديم. منتظر بوديم تا مقابل ميز رئيس بانك خلوت شود. در اين لحظه يكي از كارمندان بانك كه مرا زير نظر داشت به سمت در رفت. خيلي ترسيدم. در را قفل كردم. با اسلحه همه را تهديد كردم و از رئيس بانك خواستم هر چه پول دارد داخل ساك بريزد. رئيس بانك به سمتم آمد. ابتدا يك گلوله به او زدم و گلولهاي به پايش شليك كردم. اما او همچنان به سمتم ميآمد. چند تير ديگر به سمتش شليك كردم كه باعث مرگ او شد. اهالي محل با شنيدن صداي شليك گلوله مقابل در بانك تجمع كرده بودند. قصد فرار داشتيم اما از سوي آنها دستگير شديم. او ترك كردن نماز را عامل وقوع اين جنايت ميداند: »هر وقت نماز را ترك كردم دچار مشكل شدم. چند ماه قبل از اين جنايت نيز نماز خود را ترك كرده بودم.« محمد خانواده دختر مورد علاقهاش را نيز در ارتكاب قتل مقصر ميداند و ادامه ميدهد: »آنها به خاطر وضع مالي بد من با ازدواج ما مخالفت كرده بودند.« بهترين دوران زندگيات كي بود؟ زماني كه در زندان بودم بهترين دوران زندگيام را گذراندم. يك شب در زندان خواب ديدم 18 ماه بعد از قتل آزاد ميشوم. منتظر بودم خوابم به حقيقت بپيوندند اما در حال حاضر پس از 6 ماه از حادؤه اعدام ميشوم. شغلت چي بود؟ گچكار بودم. پس هنرمند هم هستي؟ بله. جرمي كه انجام دادم هم هنر است اما هنر تمام كردن آن را نداشتم. مامور پليس او را به سمت پدرش ميبرد. آخرين صحبتهايش را با پدر ميكند. پدر توان صحبتبا فرزندش را ندارد. تا لحظاتي ديگر بايد شاهد رقا مرگ او بالاي چوبهدار باشد. محكوم از پدر ميخواهد او را حلال كند. ساعت 05\6 دقيقه او را بالاي چرؤقيل ميبرند. طناب دار را بر گردن او مياندازند. صداي شيون خانواده محمد سكوت منطقه را ميشكند. قلاب جرؤقيل به سمت بالا ميرود و صداي شيون خداحافظي مادر با فرزندش در ميان صداي صلوات و تشكر اهالي گم ميشود. پس از 15 دقيقه جسد را پايين ميكشند و با تاييد مرگ او از سوي پزشك قانوني، جسد به پزشكي قانوني ميرود تا تحويل خانوادهاش شود. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم تیر 1385ساعت 17:35 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||