تبليغاتX
حادثه نویس
کاغذ مچاله های یک خبرنگار

ديشب شمع 24 سالگي رو فوت كرده و وارد 25 سالگي شدم.همونطر كه فكر مي كردم هم جشن تولدم در فارس و هم شب در خونه جشنهاي خوبي شد و البته پر كادو.جاي دوستاني كه نيومدن خالي.

ديروز بعد از نهار كار و تعطيل كرديم و رفتيم پشت بوم خبرگزاري و دور از چشم آقاي فضايلي جشن گرفتيم و كلي عكس هم حسين فاطمي ازمون گرفت.

سريع كيكو بريدم و بعد از گرفتن هديه بچه ها و دوستان سريع خودمو رسوندم خونه و جشن خونه تا ساعت 12. واقعا دوستان سنگ تموم گذاشتن.

نمي خوام زياد از جشن تولدم بگم از يك سالي هم كه گذشت نمي گم گرچه سكوتم در اين رابطه باعث شد خيلي ها با جو سازي بي خودي فضا را به نفع خودشان تغيير دادند.

اما مي تونم فقط بگم كه سال بدي رو پشت سر گذاشتم  ولي سال خوبي را تا اين لحظه شروع كردم. از دست دادن بعضي چيزا و بعضي افراد شايد خيلي سخت باشه اما نگاه به اينكه چرا از دست دادي خيلي مي تونه به افراد كمك كنه. تو اين دنيا انسان فقط به خودش تعلق داره و بس. هيچكس هم به آدم تعلق صد در صدي نداره. زماني چشم باز مي كني مي بينه بدون اينكه بفهمي متعلقات تو به فرد ديگري تعلق پيدا كردند. به قول مادر در اين لحظه فقط مي توني براي تعلقات خودت آرزوي خوب بكني همين.

بابت پيام هاي تبريك تشكر. بازهم ورودم رو به جمع 25 ساله هايه جهان تبريك مي گم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 12:53  توسط خبرنگار حادثه  | 

امروز ۲۹ مرداد است.یک روز پس از سالروز کودتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ . نکته جالب مرگ شعبان جعفری معروف به شعبان بی مخ در این روز است. فردی که نقش مهمی در این کودتا داشت.

شعبون بی مخ که پس از انقلاب به آمریکا فرار کرده بود روز ۲۸ مرداد ۱۳۸۵ در لس آنجلس مرد.شعبان جعفری معروف به شعبان بی مخ که آلزایمر شدید داشته و مدت طولانی نیز به بیماری های قلبی عروقی و بیماری های مزمن ناشی از خوردن زیاد کله پاچه دچار شده بود ، صبح روز 28 مرداد 1385 به وقت آمریکا مرد.
بنا به این گزارش، شعبان بی مخ، پس از پیروزی انقلاب و فرار از ایران، مدتی در اسرائیل و سپس در آلمان و این اواخر در آمریکا زندگی می کرد. چندی پیش نیز کتاب خاطرات شعبان منتشر شد که به عقیده مورخان، سرشار از اکاذیب و اتهامات او به مبارزان و مخالفان شاه بود.
گفتنی است شعبان جعفری، جزو محکومان به اعدام پس از پیروزی انقلاب بود که با فرار از ایران امکان محاکمه و رسیدگی به خدمات! او به دربار پهلوی پدید نیامد. بنا بر شنیده ها، شعبان جعفری در یک آپارتمان کوچک و با ماهی صد دلار و در نهایت ادعای شاه دوستی! زندگی می کرد.
چند سال قبل کتابی در مورد شعبون بی مخ چاپ شد که با واقعیت قضیه کلی فاصله داشت.اما بد نیست بخونیدش و این فاصله رو ببینید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 18:39  توسط خبرنگار حادثه  | 

                                     خیلی ها نگفتن من می گم.

خیلی ها ساده از کنارش گذشتند من نمی گذرم.

خیلی ها گله نکردند من گله می کنم.

امسال فکر می کنم پلیس تهران بزرگ بزرگترین بی احترامی را به خبرنگاران این حوزه در روز خبرنگار کرد.

از روز جشن تا آلان.

متاسفم از همکارای خودم که فقط بلد هستند در جمع گله کنند. برای چی ساکت می نشینید. خوب قبول کنیم آن روز و بعد از آن به خیلی ها بی احترامی شد. از لوح گرفته تا نهار. پس چرا سکوت؟؟؟؟؟؟؟؟

امروز یکی از دوستان می گفت با آقای تورنگ تماس گرفتم گفته لوحتون تو دفتر جا مونده . امروز برای خبرنگاری که تو این حوزه کار نمی کرد لوح فرستاده ولی من.....

البته دوستمون از نگرفتن لوح ناراحت نیست از بی احترامی که بهش شده ناراحته.

برای این دوستمون هم متاسفم(آقای... ببخشید) به جای گله به من بهتر بود به مسوولش گله کنه. البته اگه گله می کرد از طرف مقابل دست پیش گرفته می شد که فلان خبرنگار دنبال هدیه و لوح است . اونم چه هدیه ای ۲۰ هزار تومان بن که یک دهم کمترین حقوقمون است. و یک لوح ساده.اونم بدون قاب.

واقعا شنیدن این موضوعات درد آوره.خبرنگار برای پلیس شده یه ابزار که فقط در مواقع نیاز به حساب می آد. اونم از سوی فرمانده ای که خودشو رییس پلیس اجتماعی می دونه. این رییس پلیس باید فراموش نکنه که خبرنگارا نقش مهمی در انعکاس برنامه های او داشتند.ما از شما هدیه نمی خواهیم چون فراموش نکنید که برای شما کار نمی کنیم. بلکه در کنار شما کار می کنیم.برخورد تو طرف هم به صلاح هیچکدوم نیست.شعارتونو فراموش نکنید : خبرنگار و پلیس دو تا شیشه هستند که اگه بهم برخورد کنند دو طرف می شکنن.

تا دلمون بخواد پاچه خوار هم تو این حوزه زیاده. ناراحت نشید همکاران گرامی تا کی سرتونو مثل کبک می خواهید تو برف کنید......... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 18:40  توسط خبرنگار حادثه  | 

خوب ۳ روز مرخصی ام هم تموم شد و از فردا کار دوباره شروع میشه.فکر می کنم این سه روز دوری از کار برام لازم بود. گرچه مرخصی برای انجام کاری بود. اما سه روز دوری از کار خیلی بهم کمک کرد از این روند یکنواختی روزانه کمی خارج بشم.

مخصوصا که بعد از مدتی دوباره به تاتر برگشتم. امروز اولین تمرینو کردیم. تمرینی با انرژی. ما هرجا بریم باید یه جوری با جرم سرو کار داشته باشیم. اینجا هم نقش یه جاهل زمان .... بهمون رسید. تمرین خیلی فشرده است و باید جمعه بره بازبینی.

امیدوارم که مشکلی پیش نیاد. تو این سه روز همچنین ۲ تاتر و یک فیلم دیدم که به اجرای نقشم کمک کرد.

در مورد اتفاقات چیزی برای گفتن ندارم چون تو این مدت حتی اخبار هم گوش نکردم.

راستی هفته دیگه تولدمه و قرار دوستان به تلافی سال گذشته یه جشن خوب بگیرند. پس پولهاتونو برای کادو جمع کنید. زیاد وقت ندارید. پیشا پیش ورودم به سن ۲۵ سالگی رو به جامعه ۲۵ ساله های جهان تبریک می گم. امیدوارم که ۲۵ ساله خوبی براتون باشم.

اما در پایان از دوستان به خاطر تبریک روز خبرنگار تشکر می کنم. بابا می دونم خیلی شخصی شد ولی حق بدهید من شاید از شما هم بی خبر تر باشم. سعی می کنم با پیدا کردن اولین سوژه یه مطلب خوب بزارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 0:34  توسط خبرنگار حادثه  | 

نگاه اول كافيست براي حمله به آن كه پوشش را ملاك قضاوت مي دانند.چندلحظه صبر كافيست تا به نتيجه اي ديگر برسيم.فارغ از عادت چشمانمانءرها ار تفكري كه در ذهنمان ساخته اندءهمه حق دارند عشق را تجربه كنندءحتي اگر زير چادر.حقيقت را گاهي بايد در پس كوچه هاي تهران جستجو كرد.آنگاه كه چشمها از تماشاي تضاد چادر و عشق خياباني حيران مي شوند.

واقعا گرفتن این عکس های ویژه است که ساتیار امامی رو تبدیل به عکاسی متفاوت کرده است.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 14:9  توسط خبرنگار حادثه  | 

ديروز يه روز خوب براي من بود يه روز خوب و پر خاطره. فكر مي كنم شروع خوبي برام بود بعد از دو ماه مشكلات كه تا غروب يكشنبه هم ادامه داشت.

صبح به بانك رفتم تا اشتباه پليس آگاهي رو در پيگيري پرونده ام درست كنم. من گفته بودم عابر بانك سپه ام را دزديدن اونا به بانك تجارت نامه نوشته بودند. بعد از اعلام رضايت درخواست تعويض كارت را دادم كه برخورد خوب كارمند بانك برام خيلي جالب بود.

پياده به سمت خيابون ويلا در حركت بودم كه مقابل سازمان سنجش متوجه تجمع چند دختر جوان و والدينشان شدم. دختران داوطلبان كنكور در رشته رياضي بودند كه در دانشكده پزشكي اصفهان امتحان داده بودند. اونا به شرايط موجود در محل آزمون اعتراض داشتند. به خبرگزاري اومدم ولي از خانم بلوچي پور خبرنگار حوزه خبري نبود. با موبايلش تماس گرفتم. رفته بود برنامه.

آقاي فيضي خواه خودمو مامور كرد تا برم و گزارشي تهيه كنم. دختران داوطلب يك سال زندگي اشان را بر باد رفته مي ديدند.

پدر يكي از داوطلبان گفت: روز امتحان حوزه امتحاني دخترم دانشكده علوم پزشكي بود. مسئولان حوزه امتحاني داوطلبان را از سالن تشريح دانشكده عبور دادند كه ديدن صحنه‌هاي فجيع در سالن تشريح بر روحيه آنها خيلي تاثير داشت.

وي ادامه داد: بعد از اينكه داوطلبان وارد محل برگزاري آزمون شدند براي آنها آهنگ خواب‌هاي طلايي را گذاشتند كه نتيجه معكوس در آرامش داوطلبان داشت. معدل ديپلم دختر من 17/19 بود ولي پس از يك سال تلاش او براي ورود به دانشگاه به خاطر ناهماهنگي‌هاي موجود در حوزه امتحاني رتبه 66 هزار كنكور سراسري را كسب كرد.

خلاصه بگم عدم بازرسي هنگام ورود داوطلبان، عدم نظم در چيدمان صندلي‌ها، عدم نظم در پخش سوالها، كنترل نكردن صوت، عدم‌ آگاهي مراقبين از ساعت شروع و پايان هر مرحله از آزمون و گمراه كردن داوطلبان جهت مديريت زمان، نصب مهتابي توسط پرسنل مربوط در حين آزمون و عدم كفايت بعضي از مراقبين و مسخره كردن داوطلبان با توجه به روحيه پيش آمده براي آنها از جمله مواردي است كه داوطلبان به آن اعتراض دارند.

بعدش خبرگزاري اومدم با دادن گزارش يه تماس هم با عباسپور نماينده مجلس گرفتم كه مصاحبه با اون هم خوب در اومد. خيلي از اين دو خبر خوشم اومد شايد به خاطره اينكه خبري غير از اخبار هر روزي بود.

ساعت نزديك 12 بود كه با حميد غريب به هتل پرديس رفتيم تا در ضيافت نهار سردار طلايي شركت كنيم . اونجا هم بعد از كلي دعوا جا پارك پيدا كرديم و در ميهماني ساده سردار شركت كرديم. موقع اهداي هداياي خبرنگاران به تعدادي از همكاران هديه( تند نريد 20 تومن بن شهروند بود نه ماكسيما) نرسيد و تهدادكمي گرفتند.

 اما توضيح پليس: هداياي خبرنگاران را در دفتر پليس جا گذاشته ايم. ما هم باور كرديم و اومديم نهار كه در ابتداي آن سردار خداحافظي كرد و رفت.

بي خيال جشن فارسو بچسب. سريع خودمون را رسونديم خبرگزاري تا به جشن فارس برسيم. جشني كه در حد خودش عالي بود مخصوصا قسمت آخرش.

بعد از خواندن قرآن و مداحي از سوي آقاي حسن نيا نوبت به صحبت هاي آقاي فضايلي مدير عامل فارس رسيد. كسي كه واقعا من به مديريتش ايمان دارم.

او هم با اعلام مشكلات موجود در مسير حركت خبرگزاري خودش را همانند پدري معرفي كرد كه از مشكلات فرزندانش ناراحت است. راستي چقدر اين مدير حلال زاده است الان اومد و روز خبرنگارو تبريك گفت.

اما نكته جالب مراسم اهداء جوايز به خبرنگاران نمونه خبرگزاري بود كه من هم توانستم در نخستين سال حضورم در خبرگزاري با تلاش همكاران گروه به عنوان خبرنگار نمونه سال 85 گروه اجتماعي دست پيدا كنم.

البته اين مراسم ميهمان ويژه اي هم داشت كه گرفتن لوح در حضور او خيلي خوشحالم كرد.

بعدش با يكي از دوستان رفتيم عياران تا اونجا هم جشني بگيريم .

در پايان هم قرار بود از سوي بابا غافلگير شم. بابا كه تو اين هشت سال اين روز رو فراموش مي كرد امسال هم زنگ زد و هم برام صندل خريد.

خلاصه روز خوب و پرخاطره اي را پشت سر گذاشتم كه حيفم اومد در موردش ننويسم. البته حضور بعضي از افراد سانسور شد تا روز خراب نشه.

اگه اعتماد ملي هم امروز برنامه داشت  در مورد اون هم مي نويسم.

راستی نگید از خودش تعریف کردااااااااا

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 12:19  توسط خبرنگار حادثه  | 

گويي ديروز بود كه 40 خبرنگار، تصويربردار، صدابردار و عكاس از رسانه‌ها عازم جنوب بودند تا رزمايش ارتش را مخابره كنند ، اما بال آهنين سي 130 فرصت را از آنان ربود و ما اصحاب رسانه را در حسرت آنان داغدار و به ماتم نشاند.ياران خبرنگار رفتند و ما پايمان لنگ و از قافله وامانده‌ايم و همچنان فرصت اوج را جستجو مي‌كنيم .

در آستانه روز خبرنگار ، شكوه رفتن عزيزانمان را به تماشا ايستاده‌ايم اين روز كه با ميلاد مولود كعبه آغازگر مكتب ايمان و آگاهي است بر اهل قلم و اهل دل مبارك باد .

خبرنگاران بخشي از آزادي را تشكيل مي‌دهند و تاريخ را مي‌نگارند و در مسير آگاهي بخشي به جامعه گام بر مي‌دارند.

امروز ديگر پيري در گوشه‌اي در اطراف خود كتاب ، سند و نوشته جمع نمي‌كند تا تاريخ را بنگارد بلكه تاريخ درلحظه نگاشته مي شود و اين خبرنگاران هستند كه لحظه‌هاي تاريخ را خلق مي‌كند و به ثبت مي‌رسانند.

هم اكنون خبرنگاران درسراسر دنيا نقشي بي‌بديل در روشن كردن اذهان وافكار عمومي جامعه ايفا مي‌كند .

اين روزها كه نگاه‌ها به سوي لبنان، عراق، فلسطين، افغانستان و ده‌ها نقطه ديگر جهان معطوف شده است ، تصويرگري اين صحنه‌ها را خبرنگاران ، عكاسان وتصويربرداران انجام مي‌دهند كه براي گواهي به آيندگان به تاريخ بسپارند .

مانيز 17 مرداد ماه را به ياد خبرنگار شهيد (صارمي)گرامي مي‌داريم .

او نيز مانند ده‌ها خبرنگار ديگر كه هر روز در گوشه‌اي از جهان كشته مي شوند ، مقاومت مردم مظلوم افغانستان را ثبت مي‌كرد كه طالبان تاب شنيدن حقيقت را نياورد و او را همراه با ده‌ها تن از مردم ديگر به شهادت رساند.

شهيدان خبرنگار ديگري نيز بودند همچون (غلامرضا رهبر) كه در دوران دفاع مقدس، مقاومت و پيروزي مردان خدا در صحنه‌هاي نبرد را به تصوير مي‌كشيد و فرياد آنان را به گوش دنيا مي‌رساند .

يادشان هنوز سبز است و خاطراتشان در ذهن جاري...

گويي ديروز بود كه 40 خبرنگار، تصويربردار، صدابردار و عكاس از رسانه‌ها عازم جنوب بودند تا رزمايش ارتش را مخابره كنند ، اما بال آهنين سي 130 فرصت را ازآنان ربود و براي هميشه عزيزانمان رابه اوج برد و ما اصحاب رسانه را در حسرت آنان داغدار و به ماتم نشاند.

ياران خبرنگار رفتند و ما پايمان لنگ و از قافله وامانده‌ايم و فرصت اوج را جستجو مي‌كنيم .

چه پرشور بودند شهيدان اصحاب رسانه، آنانكه با شور و عشقي بي‌نظير مي‌كوشيدند هر يك سعي در نمايش شكوه ايران زمين داشته باشند. جاي آن دارد كه دراين روزها ، يادشهيدان اهل قلم،‌ شهيدان خبرنگار سقوط هواپيماي سي 130 كه 8 ماه از جاودانه‌شدنشان مي‌گذرد، باشكوه وعزت گرامي داشته شود .

خدايا، ياري‌مان ده تا بار امانتي كه شهيدان بر دوش ما نهاده‌اند به نيكي به سرمنزل مقصود برسانيم و در پاسداري از سرزمين‌هايمان هرگز كوتاهي نكنيم .

پروردگارا بر درجات شهدا بيفزا و ما در مسير آنان قرار ده.

يادشان سبز و راه پر مسوليتشان پررهرو باد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 15:40  توسط خبرنگار حادثه  | 

امروز به مناسبت روز خبرنگار فرمانده انتظامی استان تهران برنامه ای ترتیب داده بود تا در آن از خبرنگاران تشکر کنه.

خیلی تلاش کرده بود که برنامه ای آبرومندانه برگزار کند که البته موفق هم بود. نکته جالب حضور خانواده سه تن از شهدای هواپیمای سی 130 در این جلسه بود. مراسم با نمایش فیلمی از سقوط مرگبار هواپیمای حامل خبرنگاران آغاز شد. در ادامه هم نوبت سخنرانی سردار بود.

مجری برنامه هم سرهنگ ... بود که همیشه کلید روشن کردن میکروفن جلوش را فراموش می کرد.سپس پدر علیرضای افشاری با لباسی مشکی بر تن از کم لطفی های بعضی مسولان گله کرد. مادر شهید نیز از خاطره کتک خوردن پسرش از سوی ماموران پلیس گفت.

برادر شهید خیرخواه که او نیز مانند برادرش مجری است در شبکه 5 نه 1، در ادامه در خصوص برادرش گفت.

البته کمی هم از کار خود تعریف کرد.

نوبت به خبرنگاران رسید و مثل همیشه استاد صبوری از جام جم شروع کرد و صحبت هایی را که قبلا شنیده بودیم باز شنیدیم در این مراسم.

خلاصه آخرین صحبت هم به من افتاد. در ابتدا جای همکارای عزیزم در روزنامه ایران را خالی کردم. واقعا جاشون خالی بود.

از خرابی فکس گله کردم و از سردار خواستم کمی انتقاد پذیری خودش را بالا ببرد.آخه یه بار یه مطلب در نقد سردار طلایی نوشته بودم که به جای طلایی زارعی جوابیه داده بود.

اون هم در دفاع گفت فقط 4 بار اصلاحیه! داده که 3 تاش برای خبرای من بوده.

اما از پایان خوش ماجرا بگم که نوبت به تحویل هدایا شد. یه لوح تقدیر دو کتاب در مورد پیامبر و یه ربع سکه ناقابل.

نکته جالب: نکته جالب مراسم غلط املایی فاحش در لوح تقدیر بود که در آن سانحه با ص نوشته شده بود.

نکته اخلاقی: بازم به سردار زارعی که مثل... به خبرنگار فقط دید ابزاری نداره.

خبر اختصاصی: فردا هم سردار طلایی قرار همچین برنامه ای رو در تهران پیاده کنه. طلایی می خواد به خبرنگارا یه ماکسیما بده تا روی رقیب را کم کنه.

خبر ویژه: کانون سردفتران نیز امروز یه برنامه برای خبرنگارا گذاشت و سنگ تموم گذاشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 20:30  توسط خبرنگار حادثه  | 

اینم یه طلبه پر انرژی در مقابل سفارت انگلیس

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 9:53  توسط خبرنگار حادثه  | 

تا چند وقت پیش دنبال این بودم که بفهمم که چرا به مرغ عشق می گن مرغ عشق تا اینکه تونستم فلسفه این موضوع را چند روز قبل درک کنم.

چند ماه پیش یه مرغ عشق سبز رنگ به خونمون اومد.از یکی از دوستام که تو این کاره برای بیرون کردن مرغ عشق پرسیدم که او گفت: بهتره بگیریش تو این فصل اگه بپره شکار قرقی ها میشه. به راحتی مرغ عشق زیبا رو گرفتیم.

یکی براش قفس خرید. یکی دیگه دونه و ....خلاصه سعی کردیم براش خونه قشنگی درست کنیم. یه هفته از ورود میهمان عزیز به خونمون نگذشته بود که همه به او به صداش و نوک زدنش به انگشتامون عادت کردیم.بابا یه جفت ماده براش خرید تا سبزی( اسمی که براش انتخاب کرده بودیم) تنها نباشه.

با اومدن مرغ عشق دوم سبزی ما هم جون تازه ای گرفت و خوندنش بیشتر شد.

سه ماه از ورود زوج جوان به خونه ما گذشت. و اونا هم عضوی از خانوادمون شدند. یه روز وقتی همه از خواب بیدار شدیم با جسد همسر عزیز سبزی داخل قفس روبرو شدیم. سبزی گوشه ای قفس کنج کرده بود. سرش پایین بود و به جفتش نگاه می کرد. به سمت قفس رفتم.

شروع به سرو صدا کرد. انگار از ما می خواست کاری برای جفتش بکنیم. هیچ عکس جرات اینکه مرغ عشق مرده رو بیرون بیاره رو نداشت. بابا بلاخره دست به کار شد و مرغ عشق در آورد. وحید هم اونو تو باغچه جلوی در خاک کرد.

با رفتن یار سبزی  شور و حال هم از وجودش رفت. دیگه نمی خوند.همیشه یه گوشه کنج می کرد و بدون توجه به نقطه ای نا معلوم خیره می ماند.

دیگه حالی برای دونه خوردن هم نداشت. یه هفته از ماجرا گذشت. تصمیم گرفتیم برای اون یه جفت بخرم صبح که بیدارشدیم تا بریم براش جفت بخریم دیدیم سبزی مرده. اون هم از فراق یار مرد. به قول محمدرضا 3 ساله مرغ عشق دق کرد و مرد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 19:47  توسط خبرنگار حادثه  | 

اكبر محمدي هم رفت. آرام و بي صدا.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 15:42  توسط خبرنگار حادثه  | 

دیروز یه خبر جالب تو حوزه حوادث افتاد که امروز تصمیم گرفتم در مورد آن بنویسم. تعدادی از کاشفان اشیای عتیقه در میدان اعدام در مدت 6 ماه تونلی به طول 1500 متر حفر کرده بودند بدون اینکه کسی متوجه ماجرا شود. البته نقشه کاشفان بد شانس در چند متری رسیدن این افراد اشیای عتیقه لو رفت و آنها از سوی ماموران دستگیر شدند.

خوب اول خبرو بخونید: باند هفت نفره‌اي كه با حفر تونل بالغ بر 1500 متر قصد دست يابي به چند قطعه اشياء عتيقه و تاريخي را در ميدان محمديه تهران داشتند، با تلاش پليس تهران بزرگ به دام افتادند.

چند نفر با تشكيل باندي، اوايل مردادماه سال گذشته بر حسب نقشه و برنامه ريزي شده ، قصد سرقت تعدادي اشياء عتيقه از زير زمين دالان قديمي ميدان محمديه را داشتند كه در اجراي نقشه خود ناكام ماندند.

سر دسته اين باند ابتدا با يك برنامه ريزي براي اينكه نقشه اش لو نرود ، يك واحد مسكوني و قديمي را در دوكيلومتري اين دالان در ميدان محمديه خريداري مي كند.

در اين ميان از 6 ماه قبل چند نفر از داخل بازار يا دالان قديمي ميدان محمديه و چند نفر ديگر نيز از داخل منزل خريداري شده كار حفاري غير مجاز را شروع مي كنند.

متهمان با حفر نزديك به 1500 متر تونل زير زميني به عرض يك و نيم متر تا به حال دو قطعه اشياء عتيقه كشف كرده اند اما دو سر اين دو تونل كه حفر كرده اند به هم ديگر نرسيده است .

اما نکته جالب این قضیه قرداد شهرداری با متهمان است. پس از دستگیری اعضای این باند مسوولان شهرداری راهی بازداشتگاه پلیس شدند تا با متهمان قرارداد حفاری ببندند. مسوولان شهرداری ناراحت هستند که چرا استعداد این متهمان دیر شکفته شد و آنها نتوانستند در حفاری تونل رسالت از آنها استفاده کنند.

یک مقام آگاه در این رابطه به حادثه نویس گفت: اگر حفاری تونل رسالت را به این افراد داده بودیم. به جای 9 سال انتظار افتتاح تونل می توانستیم یک ساله شاهد راه اندازی تونل باشیم.

خبر اختصاصی: شهرداری تهران تصمیم گرفته با کشف استعداد این متهمان و قرار داد با آنها 10 تونل دیگر را در تهران افتتاح کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 16:38  توسط خبرنگار حادثه  | 

خوب از امروز بگم و حاشیه دادگاه کیفری. بعد از چند روز امروز رفتم به دادگاه کیفری البته قراره از این به بعد هر روز برم.

اولین مشکلم بردن دوربین و موبایلم داخل دادگاه بود. موبایلو تو جیب مخفی کیفم مخفی کردم. اما دوربین رو مجبور شدم لای روزنامه بپیچمو با هزار زحمت زیره کیفم قایم کنم.

خیلی خونسرد جلوی در درکیفو بازکردم. کیفم مثل کمد آقای هوپی است. سرباز بیچاره وقتی شلوغی داخلشو دید از گشتنش منصرف شد. خیلی زود رفته بودم و هیچ خبرنگاری نیومده بود. بدنبال خبر اختصاصی سراغ شعبه ها رفتم. یکی از قضات قدیمی بعد از کلی خوش و بش خواست که عکسشو بگیرم و براش ایمیل کنم. کلی حس گرفت و منم دوربینو از لای روزنامه در آوردم اما .......

دوربین هیچی باطری نداشت و به هیچ عنوان راضی به روشن شدن نمی شد. با کلی آبرو ریزی از دادگاه اومدم بیرون. به شعبه 77 رفتم. اونجا یه سربازی از من خواست با متهمی که همراهشه صحبت کنم و خبرشو بنویسم.

مرد جوان مدعی بود در حال عوض کردن شلوارش بوده که مادرش از خرید سر رسیده و به تصور اینکه او در حال لواط با دوستش است از پسر 25 ساله اش شکایت کرده است.

اما مادر او مصمم است که پسرش را در حال لواط دیده است.

این بار هم به در بسته خوردیم.

سراغ عزیزمحمدی رییس شعبه 71 دادگاه کیفری استان تهران اون با سه تا خبری که داد تونست خیلی کمکم کنه. بعد از اون هم نوبت.... بود که دو تا خبر اختصاصی بده . ساعت 10 صبح بود که با 5 تا خبر از دادگاه بیرون اومدم برای روز اول خوب بود. رسیدم خبرگزاری که قربانی زنگ زد و دو تا خبر داغ اختصاصی داد.

دیگه بارون خبر بود آخر وقت هم نوبت تورنگ بود با سرقت بانک ملی.

سرانجام مجبور شدم 9 تا خبرو روی سایت بذارمو 3 تاشو بذارم برای فردا. دیگه روز از این بهتر نمی شه.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 19:0  توسط خبرنگار حادثه  | 

بابا ای ول کلی حال کردم. واقعا که حزب اله سنگ تموم گذاشت.اسراییل تو گردابی که خودش درست کرده گیر کرده و دنبال راهی برای در آمدن از اونه.

اما نمی دونم چرا صداو سیما داره بازم سانسور می کنه دیروز داشتم یکی از شبکه های خبری خارجی رو می دیدم. واقعا تصاویری از لبنان نشون می داد که اعصاب آدمو بهم می ریخت.

صحنه های فجیع از جنایات اسراییلی ها که دلمو به درد می آورد. امروز تو قهوه خونه ساعت ۲ بعد ازظهر دوباره تلویزیون رو روشن کردند. همه شش دنگ حواسشون به اخبار لبنان بود و مقاومت حزب الله را تمجید می کردند.

شادی شنیدن خبر پیروزی های حزب الله را به راحتی می شد تو چهره افراد حاضر در قهوه خونه دید. بعد از تموم شدن اخبار مربوط به لبنان آقا خطیب با اون سیبل های بنا گوش در رفته اش تلویزیون را خاموش کرد. هیچ کس هم اعتراضی نداشت.

مثل اینکه خبرای دیگه براشون اهمیت نداشت.قهوه خونه ساکت شده بود. صدای قل قل قلیون و تونل دود فضا را پر کرده بود.

آقا خطیب دستی روی کلاه مشکی اش کشید و جلوی عطا ایستاد." اسراییلی ها کم آووردن. جنگو باختند."

عطا هم در حالی که تند تند به قلیونش پک می زد بی میل حرفشو تایید کرد. بعد از چند دقیقه سکوت بحث های عادی شروع شد.

همهمه زیاد شده بود. ژسر جوانی کلافه از شلوغی موبایل در دست از خودشو به بیرون از قهوه خونه رسوند و با رژه در مقابل در قهوه خونه با تلفنش صحبت می کرد. گاهی هم قهقهه های پسر جوان نگاه ها رو به جلوی در برمی گرداند.

یکی از کارگرهای قهوه خونه گوشه ای نشسته و داره کیمیاگر رو می خونه. از تعداد صفحاتی که خونده معلومه تازه کتابو دست گرفته.

عطا بلند می شه و می ره. دود گلومو اذیت می کنه. باید سریع بر گردم. عقربه های ساعت عدد ۲ و ۲۰ دقیقه را نشون می ده. ساعت سه باید جایی می رفتم. بی حوصله پول قلیونو حساب می کنمو از قهوه خونه میام بیرون. دیگه حوصله قلیون رو هم ندارم. برگه مرخصی رو پر می کنم و................

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 18:23  توسط خبرنگار حادثه  | 

یک هفته گذشت از زمانی که تصمیم گرفتم تغییراتی در زندگی ام بدم یک هفته ای که با اتفاقات جالبی همراه بود.

برای اولین روز قرار شد برم مصاحبه مطبوعاتی سردار رویانیان در مرکز نظارت همگانی نیروی انتظامی. مصاحبه ای که با حاشیه های جالبی همراه بود. در ابتدای مصاحبه ناهماهنگی در مشخص کردن محل مصاحبه باعث شد سردار عزیز و خبرنگاران سردرگم شوند. به طوریکه رویانیان در وسط سالن مراجعه کنندگان بر روی زمین نشت و از خبرنگاران خواست همانجا روی زمین پرسش هاي خود را مطرح كنند.

اما ديدن دوربين صدا و سيما سردار را مثل فنر از جا پراندتا امشب سوژه اي براي خبر 20 و 30 نباشد.

دومين روز، روز خوبي نبود چون هنگام گرفتن يه خبر تاپ از دادسراي ... در شمال تهران مامور حراست متوجه شد و من را به دفتر سرپرست برد. اونجا هم با كمال احترام من 60 كيلويي را به خاطر  نداشتن مجوز ورود به دادسرا از دادسرا بيرون كردند.

اما داداش ما رو از در بيرون كنند از پنجره داخل مي ريم. حدود نيم ساعت منتظر ايستادم تا نگهبان جلوي در عوض شود. با رفتن نگهبان با هزار كلك وارد دادسرا شدم خبرمو تكميل كردم.(جمعه منتظر اون روي خبرگزاري فارس باشيد.) اما هنگام خروج از دادسرا دوباره اون مامور حراست مثل .... سر رسيد و ........

ديروز هم به كرج رفتم براي مصاحبه با سردار زارعي . حاشيه مصاحبه كم بود. به قول بازپرس هنرمند خبر قابل عرضي نيست. اما در مسير رفت و برگشت دوباره نصيحت هاي دلسوزانه بچه گل كرد. من هم بي اعتنا به موضوع فقط گوش مي كردم.

اما در اين مدت خوب تونستم خيلي از دوستاي واقعي ام را بشناسم.و افرادي كه در اين مدت خوب از آب گل آلود ماهي گرفتن.

و اما مهمترين حادثه اين هفته ساعت 15 ديروز رخ داد وقتي كه خانم.... منو كشيد كنار و ......

به خاطر مسايل اخلاقي بمونيد تو خماريش.

وبلاگ نويسي در حال شنيدن آهنگ بوته چين شجريان هم حالي داره. ديروز به سرم زد و شب رفتم دربند. اونجا اون بالا ساعت 1 نصفه شب چه سكوت آرامش بخشي داره. تا ساعت 2 اونجا بودم بعد هم پياده تجريش. صبح وقتي بيدار شدم خيلي دلم مي خواست شجريان گوش كنم. 100تا سي دي رو بررسي كردم تا تونستم شجريان پيدا كنم.

ببخشيد قرار نبود ديگه از اين مطلب ها بزارم . اين آخريش بود. باور كنيد هيچ سوژه اي پيدا نكردم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 8:31  توسط خبرنگار حادثه  |