|
|
|
|
|
دیروز سردار زارعی باز هم خبرنگار هارو دعوت کرده بود تا یه خبر ویژه رو اعلام کنه. البته خبر هم ویژه بود. شنبه شب چهار سارق مسلح که صورتشونو با نقاب پوشانده بودند وارد یه طلا فروشی در شهریار شده و پس از مجروح کردن صاحب طلافروشی و قتل همسایه او از محل فرار کرده بودند. خبر ویژه سردار هم اعلام دستگیری اعضای این باند بود. اما این خبر نکته های جالب زیادی هم داشت. چهار عضو این باند که به باند سیاه معروف هستند پس از دستگیری به سه قتل دیگه هم در شهریار اعتراف کرده بودند. اما سه قتل نکته های مبهم زیادی داره چون در سه قتل ردپایی از سرقت دیده نشده تا حالا. سیامک سردسته باند با موتور در خیابان به سمت سه قربانی اش شلیک و آنها را به قتل رسانده بود. سردسته باند وقتی مقابل خبرنگاران قرار گرفت از این موضوع تعجب کرد. او مدعی بود کاری نکرده فقط چهار نفر را کشته.( تو این زمونه که جون آدما هیچ ارزشی نداره قتل چهار نفر هم مسئله مهمی نبود) دومین نکته فرار یکی دیگر ازاعضای باند از زندان است. این متهم که غلامحسین نام دارد. به خاطر حمل مقداری البته زیاد هرویین به حبس ابد محکوم شده بود. هفت ماه پیش مادر غلامحسین که دلش برای پسر تنگ شده بود تقاضای مرخصی برای دلبندش کرد. مسوولان زندان هم دلشون سوخت و با مرخصی پسرش موافقت کردند. خلاصه سرتونو درد نیارم، مادر سند گرو گذاشتو مسوولان محترم زندان هم 15 روز به پسرش مرخصی دادند. حالا بعد از هفت ماه آقا غلامحسین قصه ما هنوز دلش برای زندان تنگ نشده که بخواد برگرده از مرخصی. اما تذکر پایانی سردار: در خصوص سه قتل زیاد وارد ماجرا نشوید زیرا این پرونده زوایای مبهم و تاریک زیادی دارد. حالا یه مسابقه: به نظر شما سه قتل با چه انگیزه ای صورت گرفته؟ 1-سرقت 2- انتقام 3- ترور راستی اگه خواستید مشروح خبر از شنبه روز سایت روزنا است. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 16:37 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||
|
|
|
|
|
راستی به همه توصیه می کنم حتما برید از این به بعد وبلاگشو بخونید چون می خواد سفرنامه بنویسه. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 18:26 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||
|
|
|
|
|
روزنامه شرق هم توقیف شد. این خبریه که خیلی ها ت توقیف روزنامه شرق پایان کار یه جمع روزنامه نگار حرفه ای نیست و این همکاران در هر روزنامه ای که باشند می توانند یک شرق جدید را بنا بگذارند. اون اوایل که می خواستیم روزنامه شرق را در بیاوریم هیچ کس فکر نمی کرد این روزنامه بتونه در کمتر از شش ماه به یه روزنامه پرخواننده و تاثیر گذار تبدیل شه. خیلی ها اعتقاد دارند حرفه بودن شرق به خاطر حرفه بودن خبرنگارهاشه. منم هم اینو قبول دارم ولی اعتقاد من اینه که حرفه ای بودن شرق به خاطر وجود سردبیری حرفه ای به نام محمد قوچانی در آن است.سردبیری که ساعت 3 بعد از ظهر می دانست تیتر یک روزنامه اش چی است و از تیتر یک کردن شهلا دفاع می کرد. من یک بار تجربه توقیف شرق در سال 83 را دارم. تجربه ای که خیلی برام سخت بود گرچه اون توقیف دایم نبود. گرچه در زمان توقیف در شرق نبودم اما می تونم فکر کنم بتونم بچه های شرق را درک کنم. شاید یکی از با وجود برخوردی که با روزنامه شرق شد دیگه نمی شه امیدی به بازگشت آن به کیوسک ها داشت و به جرات می شه با شرق خداحافظی کرد. اونم برای همیشه. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 17:31 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||
|
|
|
|
|
تنها ، و روي ساحل، مردي به راه مي گذرد. نزديك پاي او دريا، همه صدا. شب، گيج در تلاطم امواج. باد هراس پيكر رو مي كند به ساحل و در چشم هاي مرد نقش خاطر را پر رنگ مي كند. انگار هي ميزند كه :مرد! كجا مي روي ، كجا؟ و مرد مي رود به ره خويش. و باد سرگران هي ميزند دوباره: كجا مي روي ؟ و مرد مي رود. و باد همچنان... امواج ، بي امان، از راه ميرسند لبريز از غرور تهاجم. موجي پر از نهيب ره مي كشد به ساحل و مي بلعد يك سايه را كه برده شب از پيكرش شكيب. دريا، همه صدا. شب، گيج در تلاطم امواج. باد هراس پيكر رو مي كن |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 19:28 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||
|
|
|
|
|
ديگه عادت كرديم زندگي دو روي سكه دارد. هم خوب داره هم بد. هم زشت داره ه چندي روزي از يك وصل نگذشته بايد با كس ديگه اي وداع كني. كسي كه رفتنش خيلي ساده و بي صدا بود.كسي كه بدون اطلاع از فيلم مادر مثل مادر فيلم حاتمي كيا رفتار كرد. باور رفتنش آنقدر سخته كه مراسم وداع با اونو نيمه كاره ول مي كني و بر مي گردي. جالبه هيچ كس سياه نپوشيده بود. " مديون هستيد اگه سياه بپوشيد. سعي كنيد جلوي اشكاتونو بگيريد " خواسته بود تا سه روز اول كسي سياه نپوشه. از فردا تازه خونه بدون اون رنگ سياهي به خودش مي گيره. رخت سياه تونستيم بر تن نكنيم اما كسي نتونست جلوي گريه اش را بگيره. مراسم اينقدر شلوغه كه جاي سوزن انداختن هم نيست. انگار گرماي شديد آفتاب رو كسي حس نمي كنه. كسي از ميان جمعيت مي گه : شادي روحش صلوات بفرستيد. تابوت چوبي كنار گودالي روي زمين قرار مي گيرد. بدن كوچكش داخل پارچه اي سفيد قرار گرفته است. او را داخل خانه ابدي مي گذارند. اولين بيل خاك، داخل گودال مي ريزد. ديگه طاقت ماندن نيست. بي هدف قدم مي زني . وقتي به خودت مي آي مي بيني خيلي از بهشت زهرا فاصله گرفته اي. روحش شاد. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 15:43 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز می خوام در مورد 2 ماهی بنویسم که تا حالا سکوت کردم. دو ماهی که ماه خوبی برام نبود.البته بگم در مورد بخش که مربوط به خودمه. از قضیه آدم ربایی و حاشیه اش که بگذریم به اتفاق مهم زندگی ام می رسیم که اجبار به تموم کردن یه رابطه 2/5 ساله بود. شاید در اون دوران خیلی سخت بود شنیدن کلمه "به درک " در برابر شکستهای زندگی.این روند ادامه داشت تا روز محاکمه قاتلان سریالی و دیدن دوست همکارم در روزنامه جوان. اون وقتی از ماجرا مطلع شد جمله قشنگی زد " زندگی بعد از این تو خیلی بهتر از قبل از اون می شه" اینو خیلی هایه دیگه هم زدن. تو اون دوران تصمیمم بر این بود که به حرفا زیاد توجه نکنم. بعد از این موضوع آخرین تلاشمو را با کمک علیرضا حسینی انجام دادم ولی بازم خردتر شدم . تصمیم گرفتم به حرف همکارم گوش کنم. گرچه ترکش های این جدایی ول کن من نبود و شنیده ها ادامه داشت بی توجه به موضوع به هدفم فکر کردم. بعضی از ترکش ها خیلی سخت بود مخصوصا نسبت هایی که بعضی ها دادن و واقعیتی خارجی نداشت. این روند ادامه داشت تا 4 مرداد 85 ساعت 16 که اتفاق مهم در خبرگزاری افتاد. این اتفاقو قبلا بهش اشاره کرده بودم اما خواستم تا امروز بمونید تو خماریش. این اتفاق آشنایی ام با یه همکار بود که باعث شد به حرف همکارم در روزنامه جوان ایمان بیارم. راستی امروز کلی پیام تبریک شنیدم و ......... شیرینی هم دادم البته به بعضی از همکارها نرسید که استقبال آنها از مراسم شیرینی خوران باعث شد آن را یه هفته دیگه تمدید کنم. گرچه همسرم از یه حوزه دیگه است اما خیلی تو این مدت کمکم کرده. در این مدت بر عکس همکارانم در روزنامه و حوزه خبری، همکارانم در خبرگزاری خیلی بهم کمک کردند. افرادی که فقط منو به اسم می شناختند. و اما امروز که این مطلبو می نویسم به جرگه افراد متاهل پیوستم اونم به صورت واقعی نه مثل رابطه قبلی ام که سه سال مجبور بودم در موردش به دروغ حرف بزنم. خوشحالم که کسی رو پیدا کردم که می خوام باهاش زندگی کنم نه مجبور به زندگی باهاش باشم. خوب اینجا می خوام از علیرضای حسینی، حمیدرضا غریب عطا افشاری و حبیب موسوی عزیز تشکر کنم که تو انتخاب این راه خیلی کمکم کردند. بچه های سرویس اجتماعی فارس هم که سنگ تموم گذاشتن. داشت یادم می رفت کسری نوری عزیز هم با نصیحت های برادرانه اش خیلی به من کمک کرد. هرکسی ناراحتی از من داره می تونه تو این پست بذاره چون از دیروز 2/5 سال را فراموش کردم و به آینده فکر می کنم.و به قول معروف ورود ممنوع به گذشته. در پایان هم ورود خودمو به جمع متاهلان جهان به خصوص ایرانیان عزیز تبریک می گم. از این به بعد هم مسایل شخصی ام را روی وبلاگ نمی زارم و در مورد مسایل حاشیه ای اخبارم می نویسم. راستی نگید زود بود چون هیچکدوم جای من نبودید. به قول سهراب عزیز: چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد چترها را بايد بست زير باران بايد رفت فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت دوست را، زير باران بايد ديد عشق را، زير باران بايد جست هر كجا هستم ، باشم آسمان مال من است پنجره، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 17:48 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||
|
|
|
|
|
ديروز روز پر كاري بود و تلخ. روزي كه در گرچه به شنيدن اين قصه عادت كرديم اما هر بار از شنيدن اين داستان تلخ ناراحت مي شويم و اين ناراحتي زماني درد آور مي شود كه مسوولان با انداختن تقصير بر گردن تحريم اقتصادي از خود سلب مسووليت مي كنند. نمي خوام در مورد اين حادثه بنويسم چون تو روزنامه ها و خبرگزاري ها در مورد آن زياد نوشتند و صدا و سيما هم سنگ تموم گذاشت. مي خوام به اين حادثه از بعد ديگه اي نگاه كنم.موضوعي كه امروز در كنار اين خبر تلخ خنده رو به لب همكاران آورد.امروز دو روزنامه بزرگ كشور در تيتر يك خود در مورد اين حادثه دو سوتي بزرگ داده بودند. اولين سوتي اقدام شتابزده سردبير شرق در اعلام بيش از 60 كشته در اين حادثه است. در گزارش شرق سه آمار اعلام شده است كه آخرين آمار مربوط به 28 كشته بود. مثل اينكه اين بار مسوولان روزنامه تا آخر خبرو نخونده بودند.و به همون اوايل خبر كه آمار نادرست درج شده بود بسنده كرده بودند. دومين سوتي هم مربوط به تيتر روزنامه با عنوان تابوت مرگ است. از شرق بگذريم نوبت روزنامه اعتماد ملي است. اولين سوتي اين روزنامه در مورد مصاحبه وزير راه در فردگاه مشهد است. در خبر اين روزنامه عزيز آمده است: حدود يك ساعت پيش از سقوط اين هواپيما كه چهارمين سانحه هواپيماي ساخت روسيه در خطوط هوايي ايران است در فرودگاه مشهد وزير راه و ترابري با ابراز تاسف از حادثه هواپيماي توپولف شركت هواپيمايي ايرانايرتور گفت: <اين هواپيما به علت تركيدگي چرخ دچار حريق شد و طبق آمار و براساس آخرين گزارشها بيش از 148 نفر در آتش سوختهاند. حالا جاي سووال داره واقعا وزير راه يك پيشگو است. نمي دانم چطور وزير راه يك ساعت پيش از سانحه از وقوع آن ابراز تاسف مي كند. آقاي وزير با اين قدرتش مي تونه از اين به بعد قبل از هر سانحه اي آن را پيش گويي كرده و از رخ دادن آن جلوگيري كند. اما سوتي دوم مرگ ماموران در اين حادثه است. نمي دانم اين روزنامه ماموران را از كجا آورده است اين روزنامه در گزارش خود آورده است: از ديگر سو يكي از امدادگران فرودگاه مشهد درباره حادثه روز گذشته گفته است: <آتشسوزي در قسمت مياني بدنه هواپيما رخ داده است و اكثر ماموران بر اثر خفگي جان باختهاند. من كه از ابتدا تا انتهاي اين خبر را پيگيري كردم اين خبر را نشنيدم. حتما اين بخش اختصاصي روزنامه بوده است. خوب از روزنامه ها بگذريم نوبت خبرگزاري ها است كه تا 5 ساعت بعد از اين حادثه تعداد كشته شده ها را بيش از 50 نفر اعلام كردند. خواستم عكس برد را در مورد سوتي ها بزارم كه نشد. در آخر می گم چون می دانستم آقایان محمد قوچانی و کسری نوری عزیزکه جنبه نقد دارند این مطلب را رو وبلاگم می زارم. البته باید بگم که این اشکالات مربوط به همکارای خبرنگارم نیست و بیشتر به نظر می رسه اشکال در بخش فنی بوده است.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 15:31 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||
|
|
|
|
|
اينجاست كه آدم مي تونه بگه جامعه گل و بلبل. هركي هركار خبر مربوط به دستگيري اعضاي يه باند سرقت موتور است. اين دوستان نه چندان محترم به جاي گشت زني براي سرقت موتور راه ساده اي رو انتخاب كردند. اعضاي اين باند با پوشيدن لباس نيروي انتظامي در خيابان ايست و بازرسي را انداختند. سارقان بعد از پر كردن كفي ماشين در مدت چند دقيقه به بهانه انتقال موتور ها آنها را به مخفيگاه خود برده و مي فروختند. صاحبان موتورها هم بي خبر از همه جا صبح فردا براي گرفتن موتورشان به راهنمايي و رانندگي رفتند و در آنجا متوجه شدند در به راحتي در چه دامي افتادند. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت 14:26 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز یه خبر از شهریار گرفتم که بعد سال ها برای اولین بار موقع شنیدن اون حاله خودم هم خراب شد. خلاصه خبر اینکه اعضای دو خانواده در پی نا امیدی از مجازات یک زن ومرد زنا کار خودشون تصمیم به صدور حکم و اجرای آن می گیرند. قبلا از این دست خبرها در شهرستان ها شنیده بودیم ولی این بار این حادثه در شهریار در نزدیکی پایتخت رخ داده بود.بعضی از قوانین مثل ماده 220 قانون مجازات اسلامی که دست پدر را برای قتل فرزندش باز می گذارد، تفاضل دیه برای قتل زنان و یا داشتن شاهد برای زنا باعث می شود افراد با نا امیدی از گرفتن حقوقشان خود وارد عمل شده و حکم صادر کنند. شاید بعضی ها این خبر را در روزنامه ها دیده باشید اما برای اونهایی که خبرو ندیدن متنشو روی وبلاگ می زارم. امیدوارم که قوه قضاییه عزیز هم دست به کار شده ودر جهت حذف و یا تغییر این مجازات جرم زا اقدامی کنه. و اما خبر..... ساعت 3 و 30 دقيقه بامداد 28 مرداد ماه امسال فردي در تماس با كلانتري 19 شهر قدس ماموران را در جريان قتل زني در خيابان استقلال كوچه رياحي قرار داد. پس از اطلاع گروهي از ماموران در قتلگاه زن جوان حاضر شده و با جسد او در حالي كه سرش از بدن جدا شده بود، روبرو شدند. با كشف جسد اين زن موضوع به بازپرس كشيك قتل شهريار و ماموران ويژه جنايي پليس آگاهي اين شهر اطلاع داده شد. با توجه به حساسيت پرونده سرهنگ شكوري رئيس آگاهي شهريار و سروان حسن اعتمادي رئيس دايره جنايي پليس آگاهي شهريار همراه بازپرس در محل جنايت حاضر و تحقيقات در اين رابطه آغاز شد. در بررسيهاي اوليه مشخص شد، جسد متعلق به زن 25 سالهاي به نام سكينه است كه حدود 7 تا 10 ساعت از زمان قتل او ميگذرد. قاتل يا قاتلان پس از ورود به خانه اين زن و بستن دست و پايش با طناب با يك روسري چشمان او را بسته و مرتكب قتل او شده بودند. با توجه به اينكه از خانه مقتول وسيلهاي سرقت نشده بود و عامل جنايت به راحتي وارد خانه شده بود، احتمال قتل از سوي فردي آشنا مطرح شد. اين احتمال با بررسي نحوه جنايت قوت گرفت. كارآگاهان جنايي شهريار در ادامه بررسيهاي خود پي بردند، سكينه داراي فساد اخلاقي بوده به همين خاطر از سوي خانوادهاش طرد شده بود. با بدست آمدن اين سرنخ ماموران در فرضيههاي خود احتمال قتل سكينه بدست يكي از بستگانش را مطرح و همسر و دو عموي او را به نامهاي حسن، حسين و عباس دستگير كردند. با توجه به اينكه لباس همسر سكينه خوني بود ، بازجويي از او آغاز شد. حسن با انكار قتل گفت: من در يك كشتارگاه كار مي كنم و خونها مربوط به محل كارم است. او در ادامه پسر عموي همسرش به نام شاپور را به عنوان قاتل همسرش معرفي كرد و گفت: شاپور پس از قتل همسرم قصد داشت خواهر زنم به نام فاطمه و مرد جواني كه ابراهيم نام دارد را به قتل برساند. عموهاي مقتول نيز در ادامه بازجوييها حرفهاي حسن را تاييد كردند. با توجه به اينكه امكان داشت هر لحظه شاپور مرتكب دو جنايت ديگر شود، عمليات گستردهاي براي دستگيري قاتل آغاز و رئيس دايره جنايي شهريار با كمك خانواده شاپور مخفيگاه او را شناسايي و دستگيرش كرد. شاپور پس از دستگيري به اداره آگاهي منتقل شد اما در ابتدا منكر قتل شد ولي در ادامه تحقيقات پرده از راز جنايت خود برداشت. وي در بازجوييها گفت: سكينه سال گذشته با مرد جواني به نام ابراهيم آشنا شد. ابراهيم از بستگان دور ما بود و از ازدواج سكينه مطلع بود. با اين وجود به رابطهاش با او ادامه داد. چند ماه پس از آغاز اين رابطه سكينه ، ابراهيم را با خواهرش به نام فاطمه آشنا كرد و رابطه او با دو خواهر ادامه داشت. سرانجام پس از مدتي يك روز كه فاطمه و ابراهيم در خانه فاطمه در نياوران تهران بودند، همسرش به خانه آمد. او با ديدن اين صحنه در را به روي همسر خود و ابراهيم قفل كرد و موضوع را به پليس اطلاع داد. پس از اين موضوع ابراهيم روانه زندان شد اما به دليل اينكه شاهدي وجود نداشت كه به داشتن رابطه آنها شهادت بدهد پس از پنج ماه تبرئه و آزاد شد. قاتل جوان ادامه داد: با آزاد شدن ابراهيم خانواده ما با پدر ابراهيم جلسه گذاشتند و قرار شد خودمان آنها را مجازات كنيم. در اين جلسه پدر ابراهيم و خانواده ما به قتل فاطمه ، ابراهيم و سكينه رضايت دادند . من هم قبول كردم اين حكم خانوادگي را اجرا كنم. روز 27 مرداد ماه تصميم به اجراي حكم گرفتم. ساعت 11 صبح به خانه سكينه رفتم. همسايهاش در را به روي من باز كرد.خودم را به پشت در آپارتمانش رساندم. در زدم . سكينه از پشت در پرسيد كيه؟ من خودم را معرفي كردم. وقتي در را باز كرد وارد خانه شدم و موضوع حكم را براي او گفتم، گفت چند روزي بود منتظر اجراي حكم بودم. سكينه دستهايش را كه آثار خودزني داشت به من نشان داد و گفت من نيز از اين زندگي خسته شدم و بارها نيز تصميم به خودكشي گرفتم اما نتوانستم. خواستم با چاقو ضربهاي به شكمش بزنم كه خودش را عقب كشيد. خواست اجازه دهم وصيت نامه اش را بنويسد. بر اساس اين گزارش سكينه در وصيت نامهاش شاپور را به عنوان قاتل خود معرفي كرده و خونش را براي او حلال دانسته بود. شاپور در ادامه در خصوص نحوه قتل سكينه گفت: سكينه بعد از نوشتن وصيت نامه چشمانش را با روسرياش بست و گفت نميخواهم صحنه ضربه زدن را ببينم. ابتدا ضربهاي به سمت راست گردنش زدم. سپس با چاقو گلويش را بريدم و چادر ش را روي جسد انداختم و از آنجا خارج شدم. عامل قتل زن جوان سپس راهي خانه فاطمه شده بود. همسر فاطمه كه با ديدن لباس خوني پي به ماجرا برده بود، اين اجازه را به او نداده و از او خواسته بود در محل ديگري فاطمه را بكشد. شاپور سپس با انداختن چاقويش داخل جوي آبي در نياوران به شهر قدس برگشته بود تا ابراهيم را بكشد اما موفق يافتن او نشده بود. سرهنگ كريمي در ادامه گفت: روز گذشته مطلع شديم عامل جنايت چندي قبل با سفر به كرمانشاه اسلحه خريده است. به همين خاطر او را از بازداشتگاه به اداره اگاهي آورده و مورد بازجويي قرار داديم. شاپور با اعتراف به خريد اسلحه گفت: پس از اينكه قرار شد من سه قتل را مرتكب شوم دو روز قبل از قتل به كرمانشاه رفته و اسلحهاي خريدم كه هم اكنون اسلحه در خانه پدرم است. روز جنايت وقتي به خانه سكينه رفتم اسلحه همراهم بود ولي از آن استفاده نكردم. با اعترافات شاپور ماموران به خانه او رفته و اسلحه را كشف كردند. همچنين در بررسي دفترچه خاطرات مقتول مشخص شده او از فساد اخلاقي خود به تنگ آمده و چندين بار قصد خودكشي داشته است.به طوري كه روز قبل از جنايت با بستن چادر به در خانه قصد داشت خود را حلق آويز كند ولي موفق به اين كار نشده بود. هم اكنون تحقيقات در اين رابطه در دايره جنايي پليس آگاهي شهريار ادامه دارد. نیجه گیری با خودتون
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 18:21 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز مي خوام در مورد فردي بنويسم كه نمي دونم اسمشو دوست بذارم كسي كه با اسم هاي يه دوست قديمي و شايد يه همكار برام تو وبلاگ پيام مي ذاره. اين دوست كه خيلي از پيام هاشو متاسفانه نتونستم تاييد كنم از همه مسايل سه سال گذشته من مطلع است. اون دوست نداره خودشو معرفي كنه. اين دوست يا همكار از اينكه من خبرنگار برتر فارس شدم ناراحته. يا از اينكه بعضي روزا ناراحتم خوشحال مي شه. گاهي برام پيام عاشقانه مي ده و بعدش به اين پيام خودش جواب مي ده. گاهي هم نصيحتم مي كنه.خوب اينم يه دوست وبلاگيه. گفتم شايد از اينكه نظراشو تاييد نمي كنم ناراحت شه.كسي كه از همه زندگي ام خبر داره حتما منو خوب مي شناسه.پس براي جبران تاييد نكردن نظراتش يه پست در موردش مي زارم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 16:16 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||