|
|
|
|
|
داخل كيف پولم دنبال پول مي گشتم كه كسي با لهجه اصفهاني اسم مرا صدا كرد. وقتي به سمت بقل دستي ام برگشتم با كمال ناباوري فردي را دركنار خودم ديدم كه هيچ وقت تصورش را نمي كردم. فردي كه عاشق كارش بودم اما سه سال بود كه در مقابلش ايستادم و هيچ وقت اخطارهايش را جدي نگرفتم. كسي كه بعد از رفتنش متوجه خلا حضورش در تهران شديم وو از اين موضوع ناراحت. آره در كنار من در تاكسي سردار مرتضي طلايي فرمانده سابق پليس پايتخت و عضو شوراي شهر آينده نشسته بود. نتوانستم جلوي تعجبم را بگيرم و پرسيدم: سردار شما هم تاكسي سوار مي شويد.در جواب هم شنيدم : آره من آن زمان كه در پليس هم بودم سوار تاكسي مي شدم. سووال جالبي كه سردار پرسيد در مورد وبلاگم بود.فضايي كه زياد در آنجا عليه اش نوشتم. فكر نمي كردم هنوز پيگير وبلاگم شود. خلاصه در طول راه درباره وضعيت امنيت تهران، شوراي شهر آينده و محمد تورنگ يار با وفاي او در اطلاع رساني صحبت كرديم. چون صحبتمان دوستانه بود نمي توانم در مورد جزيياتش روي وبلاگم بذارم. ببخشيد. اما دلتون بسوزه در پايان مسير سردار طلايي يه اصفهاني كرايه من كه يه اصفهاني هستم را حساب كرد. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 16:12 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||
|
|
|
|
|
با لاخره كتاب زائري زير باران" احمد محمود" رو تمام كردم. زائري زير باران دومين كتابي بود كه از "احمد محمود" مي خواندم. خواندن آثار "احمد محمود" رو با كتاب زمين سوخته شروع كردم. كتابي روان كه با عث شد به خواندن آثار اين نويسنده بزرگ علاقمند بشم. در كتاب زائري زير باران نويسنده دوباره راوي جنوب كشور است. با اصطلاحاتي مشابه هم مانند سيگار كشيدن. سيگار كشيدن يكي از خصوصيات مشترك شخصيت هاي "احمد محمود" است. كتاب زائري زير باران مجموعه داستان است كه من از داستان برخورد آن لذت بردم. به دوستان هم توصيه مي كنم حتما اين داستان رو بخوانند. و اما احمد محمود..... " احمد اعطا " ، از نويسندگان نامدار ايراني و خالق رمان "همسايه ها" ، روز 14 دي ماه سال 1310 در اهواز به دنيا آمد ، او تحصيلات ابتدايي اش را در زادگاهش اهواز گذراند ، ابتدا به نوشتن داستان كوتاه گرايش پيدا كرد و داستانهاي اوليه اش را در مجله " اميد ايران " چاپ كرد . تا پيش از انتشار رمان معروف " همسايهها " ، محمود را بيشتر نويسنده داستان كوتاه ميدانستند ؛ در اين ميان ، تاثير هدايت و چوبك و بدبيني رايج در دوره پس از كودتاي 28 مرداد 1332 ، بر سه داستان " مول " (1338) , " دريا هنوز آرام است " (1339 ) ، بيهودگي (1341) مشهود است ؛ محمود با نوشتن مجموعه داستان " زائري زير باران" (1347) راه مستقل خود را دريافت و در مجموعههاي " پسرك بومي و غريبه ها " (1350) زندگي مردم تهيدست جنوب ايران را هنرمندانه توصيف كرد ؛ او در رمان " همسايه ها " ، مراحل رشد و تكامل روحي و رواني نوجواني به نام " خالد " را بر گستره وقايع ملي شدن صنعت نفت ايران و فعاليت هاي دهه 30 بازآفريني كرد. محمود ، پس از آن ، همچنان كه داستان كوتاه مي نوشت دست به نگارش " داستان يك شهر" (1358) , " زمين سوخته " (1361) مجموعه داستان" ديدار" (1369) ." قصه آشنا " ( 1370) زد. درون مايه بيشتر آثار محمود ، نگاهي انساني به اجتماع و بيان زندگي مردم و دردهاي آنهاست ؛ زبان استوار ، بيان ساده و رك گويي را مي توان از خصوصيات آثار محمود دانست كه در رمانهاي او به چشم مي خورد. زندگي و علاقه محمود به جنوب و بيان زندگي مردم در آثارش خصوصيتي است كه باعث شد ، عدهاي او را " راوي جنوب " بنامند و آثار او را از موفقترين نمونه هاي ادبيات اقليمي معرفي كنند ؛ محمود همانند بسياري از نويسندگان و هنرمندان هم نسل و هم عصر خود به سياست رو آورد و مدتي را نيز به همين دليل در تعبيد به سر برد ، اما هيچ گاه به عنوان يك چهره سياسي صرف در ايران و جهان معرفي نشد. " احمد محمود " به دليل بيماري تنگي نفس پس از سال ها درد و رنج ، روز جمعه 12 مهرماه 1381 پيش از به اتمام رساندن آخرين رمانش " مرد خاكستري" در تهران در گذشت. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 9:59 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||
|
|
|
|
|
امسال بچه ها بازي جالبي را در شب يلدا شروع كردند. خوب من هم به اين بازي دعوت شدم و بايد اعتراف كنم. اولين خاطره من هم مثل يوسف مربوط به شكستن سر است اما شكستن سر پسر همسايه امان. حدود 10 ساله بودم كه يه روز هنگام دويدن به سرعت نور در كوچه، يكي از دوستانم چنان جفت پايي جلوم گرفت كه چند متري در هوا معلق بوده و با مخ محكم بر زمين فرود آمدم. بعد از اينكه فهميدم چه بلايي بر سرم آمده تصميم به انتقام گرفتم. به همين خاطر ساعتي بعد بيل را از انباري برداشتم و به در خانه آن بنده خدا رفتم. در زدم. دوستم از همه جا بي خبر سرش را از ميان در بيرون آورد و هنوز نگفته بود كيههههههههه كه محكم دسته بيل بر فرق سرش فرود آمد و بعد از آن هم بيمارستان و بخيه و....... دومين موضوع هم مربوط مي شه به چند سال قبل. يه روز داريوش آرمان من رو فرستاد براي تهيه گزارش از يه مراسم فوق العاده عروسي . خود عروسي زياد مهم نبود و فقط عكس آن مهم بود. از شانس من روزنامه.... هم يكي از كارآموز هاشو فرستاده بود. آرمان تاكيد داشت فقط ما عكس اين مراسم را داشته باشيم. به همين خاطر به دنبال چاره اي بودم كه نذارم اون بنده خدا عكس بگيرد. از شانس ما خبرنگار بپيچي نبود . هر كاري مي كردم نمي شد اونو دور زد. خبرنگار جوان عكسش را گرفت و زمان مثل باد براي من مي گذشت. خلاصه در آخرين اقدام انتحاري دوربينشو گرفتم تا برود دستشويي. خلاصه زماني كه بنده خدا از دستشويي برگشت نمي دونست من در دوربين را باز كردم و به فيلمش نور دادم.
ديروز هم وقتي مهديه حواسش نبود و كادوي شب يلدا رو تو ماشين جاگذاشت دزدكي بهش نگاه كردم و وقتي فهميدم چيه شروع كردم جلوي مهديه بد گفتن از كادويي كه برام خريده بود. بنده خدا شب بدون اعتماد به نفس كادو رو بهم داد. بفهمه طلاقم مي ده. همين دو تا كافيه. بهتره ادامه ندم تا......... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 8:35 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||
|
|
|
|
|
ديروز براي پوشش خبري به حوزه علميه اميرالمومنين رفتم. از لحاظ خبري برنامه جالبي نبود. اما حاشيه جالبي داشت. تا حالا حوزه علميه نرفته بودم اما تجربه خوبي بود. پسر هاي جوان با ظاهري يك دست. صورتهايي با ريش مرتب كرده و عبايي بر دوش. آرامش خاصي در چهره اشان بود. انگار زندگي رو فقط در داخل حوزه مي ديدند و حكومت و كشور برايشان همين محدوده كوچك بود. با شنيدن اسم ائمه اشك در چشمانشان حلقه مي زد و شاديشان را با فرستادن صلوات ابراز مي كردند.
رييس و طلبه و روحاني در كنار هم مي نشستند. يعضي هاشون تسيبحي در دست داشتند و ذكر مي گفتند. اگر نا خواسته بدنشان به بدنت مي خورد سريع حلاليت مي طلبيدند. انسان هاي جالب و مرموزي بودند. بعضي هاشون انگار در اين دنيا نبودند و به عالم ديگري تعلق داشتند. بسيار آرام صحبت مي كنند. موقع راه رفتن و صحبت، چشمانشان به زمين خيره است. واقعا حضور 3 ساعته ام در بين اين افرادي كه دل خوشي از آنها نداشتم برام لذت بخش بود.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 9:41 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||
|
|
|
|
|
تمام دارايي اش يه ترازو بود و دو بسته آدامس. دارايي اش را روبروي خودش قرار داده بود. هر چند دقيقه يه بار دستش را در مقابل دهان مي گرفت و با هااا كردن سعي مي كرد آنها گرم كند. بعد از چند بار هاا كردند كف دست را به هم مي ماليد و دوباره در جيب كاپشن پاره اش مي گذاشت . اينقدر بي بي كاپشنش را تكه دوزي كرده بود شبيه لحاف هاي 40 تيكه شده است. مرد جواني مقابلش ايستاد. بعد از يه مكث دو سه ثانيه اي رو ترازو رفت.يه 50 تومني مچاله از جيبش در آورد و به سمت پسرك پرت كرد. واي فردا امتحان داشت. اگه اين بار هم نمره پايين مي گرفت از كلاس اخراجش مي كردند.سريع كتاب رو از كيفش در آورد و آن را بازكرد. نور چراغ برق كم است و اين موضوع كار او را در خواندن كتاب مشكل كرده. با ديدن بقالي آن سمت خيابان جرقه اي در ذهنش مي زند. با يه شمع در دست از مغازه بيرون مي آيد. از بساطش خبري نيست. پسر جواني را مي بيند كه سريع ترك يه موتور مي پرد. ترازوي او در دست پسر جوان است. بدنش سست شده.قدرت حركت ندارد.فقط با چشمانش جوان موتور سوار را تعقيب مي كند...... دين اين صحنه ها برامون تكراري شده. اما اميدوار بوديم در دولت مهرورزي شاهد رسيدگي به اين كودكان باشيم. آقاي رييس جمهوري اگه يه بار به پياده روهاي خيابان وليعصر با دقت نگاه كنيد. كودكان زيادي را مي بينيد كه كنار بساطشان نشستند و درس مي خوانند. شايد شما اين كودكان را نبينيد. اما آنها خودروي شما و اسكورت هاي آن را خوب مي شناسند. هر بار كه خودروي شما از مقابلشان عبور مي كند منتظر توقف چند ثانيه اي آن هستند تا رييس دولت مهرورزي به آنها مهر بورزد. اين كودكان هم جزيي از مردمان دولتي هستند كه شما رييس جمهور آن هستيد. اين كودكان و نوجوانان 3 سال بعد براي انتخاب رييس دولت به پاي صندوق راي مي روند...... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 16:40 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||
|
|
|
|
|
معظم له(آیت الله العظمی صافی گلپایگانی) با بیان این که بانوان مسلمان در شرایط کنونی در برابر آزمون های مهم قرار گرفته اند گفتند: تبلیغات سوئی می شود تا بانوان را برای حضور در عرصه های غیر سنتی تشویق کنند که زنان باید هوشمندی خود را در مقابل این توطئه ها حفظ کنند. آیت الله العظمی صافی گلپایگانی، با تاکید بر اینکه حضور زنان در شوراها صحیح نیست گفتند: چه معنایی دارد که یک خانم 4 سال همیشه در جلسات با مردان نامحرم نشست و برخاست کند و برای ورود به این عرصه با دیگران رقابت کند. این مرجع تقلید دینی افزود: حضور مردان هم در شوراها اگر برای خدا نباشد، افتخار نیست. ایشان بزرگترین عبادت بانوان را خانه داری و تربیت نسل های با تقوا برشمردند و تاکید کردند: حضور بی رویه بانوان در اجتماع، نظام جامعه را بر هم می زند. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 11:26 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||