|
|
|
|
|
بیا که بر سر آنم که پیش پای تو میرم ز دست هجر تو جان می برم به حسرت روزی بسوخت مردم بیگانه را به حالت من دل ز پا فتادم و در سر هوای روی تو دارم یکی هر آنچه توانی جفا به سایه ی بی دل |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 13:46 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||
|
|
|
|
|
ديروز تمام وقت مشغول پيگيري اين خبر بودم و موقع نوشتن آن چند بار كم آوردم.فكر كنم خود ماجرا گوياي همه چيز باشد و نياز نيست در موردش توضيح حاشيه اي بدم. مرد جوان وارد اتاق شد. ستايش كوچولو در گوشه اى از اتاق آرام خوابيده بود. نگاهى به صورت معصوم دخترك انداخت. منصرف شد، خواست از اتاق بيرون برود. مكث كوتاهى كرد. بار ديگر به سوى ستايش ۱۸ ماهه رفت. او را در آغوش گرفت. دختر كوچولو چشمانش را باز كرد. به چهره مضطرب پدر نگاهى كرد. معصومانه خنديد و نمى دانست چرا چشمان پدر اين گونه خشمناك است. پدر ستايش را از اتاق بيرون برد. چشمان دخترك بر روى پيكر بى جان فاطمه خواهر ۸ ساله اش خيره ماند كه از نرده حلق آويز شده بود.دستان كوچكش را به سمت فاطمه دراز كرد، اما اين بار فاطمه نمى توانست او را در آغوش بگيرد.مرد روسرى را از روى زمين برداشت، يك سر آن را دور گردن ستايش بست، سر ديگر آن را به نرده گره زد. دستانش مى لرزيد. براى آخرين بار به او نگاه كرد. ستايش همچنان مى خنديد. دخترك را رها كرد. مرد طاقت ديدن چهره دخترانش را نداشت. وارد اتاق شد. طلاهاى بچه ها را به همراه كيفى حاوى مدارك برداشت. آرام و قرار نداشت. مضطرب در خانه را باز كرد. به كوچه نگاهى انداخت. از همسرش خبرى نبود. قدم هايش را تندتر كرد و از كوچه پس كوچه هاى شهر گذشت. مأموران اداره آگاهى ساوجبلاغ عصر روز يكشنبه - ۱۸ شهريور - در جريان اين جنايت هولناك قرار گرفتند.گروهى از مأموران همراه بازپرس كشيك قتل در محل جنايت در خيابان اوج در هشتگرد از حوزه انتظامى ساوجبلاغ حاضر شدند. مأموران پس از ورود به خانه با ۲ روسرى روبه رو شدند كه كنار نرده هاى راه پله افتاده بود.هيچ آثارى از به هم ريختگى در خانه مشاهده نمى شد. مادر ۲ كودك به اميد اين كه فرزندانش زنده هستند، آنها را در آغوش گرفته و با كمك يكى از اهالى به بيمارستان برده بود. مأموران براى تحقيقات بيشتر راهى بيمارستان شدند. پزشك اورژانس در گزارشى به مأموران اعلام كرد فاطمه ۸ ساله قبل از انتقال به بيمارستان جان سپرده است و تلاش پزشكان براى نجات جان او مؤثر واقع نشد، اما دختر ۱۸ ماهه داراى علايم حياتى بود كه در حال حاضر در بخش مراقبت هاى ويژه بسترى شده است.كارآگاهان سپس به بازجويى از مادر ۲ كودك پرداختند. زن جوان كه با ديدن پيكر حلق آويز شده دخترانش شوكه شده بود، به مأموران گفت: ۱۵ سال قبل به عقد عبدالله، پسرعمويم درآمدم. پس از چند سال زندگى مشترك متوجه شدم ما نمى توانيم بچه دار شويم. به چند پزشك مراجعه كرديم كه پس از ۷ سال، خداوند فاطمه را به ما داد. تولد دخترمان، گرماى خاصى به زندگى ما بخشيد. وى در ادامه گفت: همسرم جوشكار است و چند سال قبل با فروش طلاهاى من و قرض گرفتن پول از پدرش يك قطعه زمين خريد، اما ۲ سال قبل او دچار مشكل مالى شد. در آن ايام شوهرم طلاهاى فاطمه را كه فاميل به مناسبت تولدش به او هديه داده بودند، برداشت و فروخت.همسرم از فاطمه خواسته بود موضوع را به من نگويد.۱۸ ماه قبل دومين دخترمان به دنيا آمد. من و همسرم هيچ اختلافى با هم نداشتيم، اما مشكلات مالى او را آزار مى داد. چند ماه قبل تصميم گرفت زمين ما را بفروشد، اما من با خواسته اش مخالفت كردم. همسرم ادعا مى كرد قصد دارد كارش را توسعه دهد و براى آن نياز به پول دارد. عبدالله وقتى با مخالفت من روبه رو شد، تهديد كرد من و دخترانم را مى كشد. من تهديدهاى او را جدى نگرفتم و فكر كردم قصد ترساندن مرا دارد، اما امروز ساعت ۲ و ۳۰ دقيقه بعد از ظهر (روز حادثه) براى كمك به يكى از همسايه ها كه نذرى داشت، به خانه او رفتم. دختر كوچولويم، ستايش در خواب بود. فاطمه هم بازى مى كرد. حدود يك ساعت بعد وقتى به خانه بازگشتم، سكوت مرگبارى فضاى خانه را فرا گرفته بود. خيلى نگران شدم. براى يافتن بچه هايم خانه را جست و جو كردم. ناگهان با پيكر حلق آويز شده ۲ دخترم كه از نرده هاى راه پله آويزان بودند، روبه رو شدم. سريع خودم را به آنها رساندم. با داد و فرياد از همسايه ها كمك خواستم و آنها گره هاى روسرى ها را باز كردند. فكر مى كردم دخترانم هنوز زنده هستند، به همين خاطر آنها را به بيمارستان انتقال دادم، اما فاطمه من ديگر لبخند نمى زند، ولى چشمانش به من دوخته شده بود.وى افزود: براى متولد شدن فاطمه عزيزم خيلى سختى كشيدم كه سرانجام خداوند پس از ۷ سال مداوا او را به ما داد. َ پدر سنگدل نيز پس از اين جنايت در تماس با خانواده اش ادعا كرده قصد كشتن ۳ نفر ديگر را دارد و هم اكنون منتظر وضع ستايش است. او اظهار داشته پس از كشتن ۳ قربانى ديگرش خودكشى مى كند. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 8:12 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||
|
|
|
|
|
شهر گرم بود و شلوغ. اشعه هاي سوزان خورشيد مثل سوزني داغ در بدن آدم فرو مي رفت. با كلي پرس و جو فرمانده اي انتظامي ورامين رو پيدا كرديم و با هماهنگي به اداره آگاهي رسيديم. متهمان را براي بازسازي صحنه قتل به محل جنايت برده بودند. با افسر پرونده صحبت كردم و خواستم در محل بازسازي باشم. اولش فكر نمي كردم كه قبول كنند اما صحنه را نيمه كاره رها كرده وبه اداره آگاهي برگشتند. متهمان دو پسر جوان و زني ميانسال بودند. زن ميانسال وقتي متوجه شد دخترش از سوي خواهرزاده اش مورد تجاوز به زور قرار گرفته و از او باردار است در انتقامي كور مرد جوان را خفه كرد و جسدش را آتش زد. به محل جنايت رفتيم . جمعيت زيادي با ديدن خودروي بنز پليس در محل جمع شدند.وارد خانه شديم. دختر قاتل با ديدن مادر شيون و زاري سر داد. ابوالفضل با ديدن خانه شروع به گريه كرد. مادر به سمت پسرش هيچ كدام فكر نمي كردند كه يه روز مجبور به بازگو كردن خاطره آن روز سياه باشند. فاطمه- متهم به قتل- مي گفت: من كه قاتل نيستم فقط حكم خدا رو اجرا كردم. اگه سواد داشتم حتما مي رفتم دادگاه شكايت مي كردم. پايان بازسازي بود . فاطمه اجازه خواست چند دقيقه به او وقت دهند تا خانه اش را جمع كند." مي دونم ديگه اين خونه رو نمي بينم.اما بذاريد تميز تركش كنم." پسر بچه اي وارد اتاق شد. ابوالفضل با ديدن او رو زمين افتاد. پسر بچه بي خبر از هيچ جا و سرنوشتي كه در انتظار پدرش است خود را در آغوش پدر انداخت. مامور ها هم تاب ديدن اين صحنه را نداشتند. آنها طاقت جدا كردن پسر از آغوش پدر را هم نداشتند...... از ديروز يه سووال خيلي مرا به خودش مشغول كرده مقصر اين حادثه كيست؟ مقتول كه با داشتن زن و فرزند به دختر خاله اش تجاوز كرد و يا مادري كه انتقام تجربه تلخ دخترش را گرفت؟ خبر کامل رو می تونید در روزنامه ایران بخونید.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 9:6 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||
|
|
|
|
|
ديروز در جلسه دادگاهي شركت كردم كه هر كاري كرديم نتونستيم خبر با همت يكي از دوستان تونستم در قسمتي از اين دادگاه غيرعلني حضورداشته باشم و گزارش آن را هم از قاضي بگيرم. دادگاهي كه پايان آن افشاي خيانت بود و صدور 2 حكم اعدام. زناني در اين دادگاه به اعدام محكوم شدند كه نمي دانستند مجازات خيانت به همسر چوبه دار است. علت چه بود؟ مثل هميشه فقر. دو خواهر جوان براي بدست آوردن پول دست به خودفروشي زده بودند. و اما ماجرا چگونه لو رفت؟ يكي از با جناق ها كه به همسرش مشكوك شده بوددر كانال كولر يك دوربين مخفي نسب كرد و به اين طريق پي به خيانت همسرش برد. واقعا اعترافات دو خواهرو شرمندگي اشان از همسرانشان تكان دهنده بود. شرمنده فكر كنم اينجا هم نبايد اين موضوع رو باز كنم. الان تنها اميد دو خواهر جوان قضات ديوان عالي كشور است براي تولدي دوباره......... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 20:3 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 19:52 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||
|
|
|
|
|
هميشه عادت كرديم وقتي نعمتي را از دست مي دهيم قدر آن را بدانيم. امروز مي خوام در مورد فردي بنويسم كه تا زماني كه در كنارمان بود قدرش ندانستيم و حالا............... سوژه امروزم هميشه سعي داشت يك فرمانده ميداني باشد بدون اينكه قصد تبليغ براي خود را داشته باشد. فردي كه با حساسيت كار خبر آشنا بود به همين خاطر فردي را مسوول ارتباط با خبرنگاران كرد كه اگر بيشتر از يعقوب نبي صبر نداشت كمتر از آن نبود. هميشه در دسترس خبرنگاران بود. فرمانده اي رسانه اي بود. گرچه زمان كار با او هميشه با هم تنش داشتيم اما بهترين خاطرات كاري ام مربوط به زمان فرمانده اي او است. مهربان ، قاطع، صبور دو ديدار را هيچ وقت فراموش نمي كنم. 18 تير سال 85 كه تا ساعت 2 نصف شب پا به پاي مامورانش در كوي دانشگاه حاضر بود. اين مرد ساخته شده براي آرام كردن بحران از هر نوعش. از اعتراض دانشجويي بگير تا گروگانگيري يك بيمار رواني. هيچ وقت از اعتراف به ضعف هاي ماموران ترس نداشت و يك منتقد منصف بود. دومين ديدار مربوط مي شود به تاكسي در مسير انقلاب به فردوسي كه مثل يك شهروند در تاكسي نشسته بود تا با مشكلات شهروندان آشنا شود. امروز جاي سردار طلايي و محمد تورنگ در ستاد فرمانده اي تهران بزرگ خالي است و اميدوارم همچون گذشته در پست هاي جديد خود موفق باشند. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 21:15 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||
|
|
|
|
بالاخره بعد از یک سال تونستیم بریم مسافرت.مسافرتی که از روز سه شنبه گذشته شروع شد و تا امروز ادامه داشت.
تو این سفر شش روزه تونستیم از ۸ شهر و ۲ روستای شمالی کشور دیدن کنیم که تجربه جالبی بود. نکته جالب و غیر منتظره این سفر برامون شرکت در یک جشن تولد خیلی باحال بود که انتظارشو نداشتیم. ۶ روز بی خبری از همه جا و نرفتن به سمت تلویزیون و روزنامه تجربه جدیدی بود. جاده خاکی یک: از پیام تبریکهای دوستان به خاطر تولد متشکرم. جاده خاکی دو: امیدوارم ۱۰۰ لیتر سهمیه بنزین رو حتما بدهند. جاده خاکی سه: قرار شد از این به بعد در سفر های بچه های کلوپ همراه آنان شویم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 21:0 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||