تبليغاتX
حادثه نویس
کاغذ مچاله های یک خبرنگار

گاهي چه قدر زود فراموش مي كنيم.......

دو هفته اي مي شود كه سردار زارعي موضوع بحث بچه هاي خبرنگار شده است. خبرنگاراني كه روز خبرنگار و آخرين جلسه سال پاي ثابت مصاحبه هاي او بودند.

فعلا كه بازار شايعات داغ است و هر كس به نوعي به گرماي آن مي افزايد.

از اختلاس 400 ميليون توماني گرفته تا رابطه داشتن اين فرمانده با چند زن. برخي هم پا را فراتر گذاشته و ادعاي رابطه سردار زارعي را با خبرنگارزن  يكي از خبرگزاري ها را مطرح مي كنند.

يك سايت در اصفهان هم كه هدف از راه اندازي آن هنوز مشخص نيست در اقدامي زرد در خبري دو خطي ادعا مي كنند سر اين پرونده به رييس قوه قضاييه فشارهايي براي برخورد سخت با اين فرمانده وارد مي شود.

چه زود فراموش كرديد كه سردار زارعي هميشه در مصاحبه ها وسخنراني هاي خود يكي از دلايل مهم موفقيتش را همكاري با رسانه ها مي دانست.

فراموش كرديد اگر مشكلي برايتان پيش مي آمد سريع براي حل آن اقدام مي كرد. اگر بيمار مي شديد تماس مي گرفت و جوياي حالتان بود.

بياييم كمي منصف باشيم . كمي به گذشته هم فكر كنيم. اين ماجرا ها هنوز در مرحله اتهام است پس بگذاريم ماجرا در آينده روشن شود.

از ايسنا در عجبم. سردار زارعي هميشه بهترين تعامل را با اين خبرگزاري داشت. حال با به وجود آمدن اين مشكل با افتخار شروع كرده به اطلاع رساني.

ديروز شنيدم اين فرمانده پليس راهي زندان شده گرچه باورش سخته اما.........

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 15:8  توسط خبرنگار حادثه  | 

سال نو مبارک

 

فقط همین.......

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 17:40  توسط خبرنگار حادثه  | 

ديشب بالاخره فيلم سنتوري رو ديديم. فيلمي كه به نظر من يك شاهكار بود و افسوس كه اكران عمومي نداشت. البته با ديدن فيلم مي شه به مديران وزارت ارشاد حق داد چرا اجازه ندادند فيلم اكران شه.ديدن و درك اين فيلم براي جماعتي كه" يك شاخه گلي براي عروس" و "توفيق اجباري" بهترين فيلمي است كه ديدن كمي سخت است..

اين كار مهرجويي شاهكار او است.

خوب توانسته بود به زير پوست شهر رخنه كند و با رك گويي در فيلم جذب مخاطب كند.

در این مطلب کمی از جمله های نیوشا استفاده کردم چون با او کاملا موافقم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 9:3  توسط خبرنگار حادثه  | 

با مردمان شهر غريبه اند. حساب خود را از بقيه جدا كرده اند. تمام دارايى شان يك دست لباس كهنه و دو سه هزار تومان پول است. روزها در كوچه پس كوچه هاى شهر براى به دست آوردن لقمه اى نان يا پول يك پاكت سيگار پرسه مى زنند. نقطه مشترك آنها سه گرمخانه است. هرجا كه باشند ساعت ۷ عصر خود را به گرمخانه مى رسانند. از خانه رانده شده اند. با لب هاى كبود و دندان هاى نامنظم. شب ها زندگى براى آنها معنايى ديگر دارد. زندگى شان شب ها در يك كاسه سوپ يا لوبيا و تخت آهنى دو طبقه خلاصه مى شود. ديگر نيازى ندارند براى پيدا كردن تكه زمينى و پهن كردن كارتنى براى خواب با پاهاى ورم كرده كه درون جوراب هايى سوراخ مخفى كرده اند خيابان هاى پايتخت را گز كنند.

بعد از اينكه محمد مطلق دبير سرويس گزارش شد تصميم گرفتم با اين سرويس همكاري كنم. هميشه دوست دارم  تو چند حوزه بنويسم و بعد از حوادث بيشترين علاقه ام به سرويس گزارش است.

اولين سوژه اي كه مامور شدم در موردش بنويسم گرمخانه هاي تهران بود. سوژه اي كه بايد گزارشي ميداني از آن تهيه مي شد.يك شب سرد زمستاني به آنجا رفتم اما نوشتن آن به خاطر فوت مادر بزرگ مهديه 3 روز طول كشيد.ديروز هم در صفحه گزارش اولين گزارشم چاپ شد.

اين اولين تجربه من در اين حوزه بود و خوشحال مي شم گزارش رو اگه وقت كرديد بخونيد و نظر بدهيد.

گزارشم را می توانیداينجا بخوانيد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 8:13  توسط خبرنگار حادثه  |