|
|
|
|
|
اولین مشکلم بردن دوربین و موبایلم داخل دادگاه بود. موبایلو تو جیب مخفی کیفم مخفی کردم. اما دوربین رو مجبور شدم لای روزنامه بپیچمو با هزار زحمت زیره کیفم قایم کنم. خیلی خونسرد جلوی در درکیفو بازکردم. کیفم مثل کمد آقای هوپی است. سرباز بیچاره وقتی شلوغی داخلشو دید از گشتنش منصرف شد. خیلی زود رفته بودم و هیچ خبرنگاری نیومده بود. بدنبال خبر اختصاصی سراغ شعبه ها رفتم. یکی از قضات قدیمی بعد از کلی خوش و بش خواست که عکسشو بگیرم و براش ایمیل کنم. کلی حس گرفت و منم دوربینو از لای روزنامه در آوردم اما ....... دوربین هیچی باطری نداشت و به هیچ عنوان راضی به روشن شدن نمی شد. با کلی آبرو ریزی از دادگاه اومدم بیرون. به شعبه 77 رفتم. اونجا یه سربازی از من خواست با متهمی که همراهشه صحبت کنم و خبرشو بنویسم. مرد جوان مدعی بود در حال عوض کردن شلوارش بوده که مادرش از خرید سر رسیده و به تصور اینکه او در حال لواط با دوستش است از پسر 25 ساله اش شکایت کرده است. اما مادر او مصمم است که پسرش را در حال لواط دیده است. این بار هم به در بسته خوردیم. سراغ عزیزمحمدی رییس شعبه 71 دادگاه کیفری استان تهران اون با سه تا خبری که داد تونست خیلی کمکم کنه. بعد از اون هم نوبت.... بود که دو تا خبر اختصاصی بده . ساعت 10 صبح بود که با 5 تا خبر از دادگاه بیرون اومدم برای روز اول خوب بود. رسیدم خبرگزاری که قربانی زنگ زد و دو تا خبر داغ اختصاصی داد. دیگه بارون خبر بود آخر وقت هم نوبت تورنگ بود با سرقت بانک ملی. سرانجام مجبور شدم 9 تا خبرو روی سایت بذارمو 3 تاشو بذارم برای فردا. دیگه روز از این بهتر نمی شه. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 19:0 توسط محمد غمخوار
|
|
||