تبليغاتX
حادثه نویس - پایان سه ماه ......!!!!!
کاغذ مچاله های یک خبرنگار

هر کس در زندگی اش قدرت انتخاب داره و خوشحالم بعد از انتخاب دیگران تصمیم به انتخاب گرفتم. فکر می کنم می تونم امروز با اطمینان بگم که مشکلات شخصی ام تموم شد.

امروز می خوام در مورد 2 ماهی بنویسم که تا حالا سکوت کردم. دو ماهی که ماه خوبی برام نبود.البته بگم در مورد بخش که مربوط به خودمه. از قضیه آدم ربایی و حاشیه اش که بگذریم به اتفاق مهم زندگی ام می رسیم که اجبار به تموم کردن یه رابطه 2/5 ساله بود. شاید در اون دوران خیلی سخت بود شنیدن کلمه "به درک " در برابر  شکستهای زندگی.این روند ادامه داشت تا روز محاکمه قاتلان سریالی و دیدن دوست همکارم در روزنامه جوان.

اون وقتی از ماجرا مطلع شد جمله قشنگی زد " زندگی بعد از این تو خیلی بهتر از قبل از اون می شه" اینو خیلی هایه دیگه هم زدن.

تو اون دوران تصمیمم بر این بود که به حرفا زیاد توجه نکنم. بعد از این موضوع آخرین تلاشمو را با کمک علیرضا حسینی انجام دادم ولی بازم خردتر شدم . تصمیم گرفتم به حرف همکارم گوش کنم.

گرچه ترکش های این جدایی ول کن من نبود و شنیده ها ادامه داشت بی توجه به موضوع به هدفم فکر کردم.

بعضی از ترکش ها خیلی سخت بود مخصوصا نسبت هایی که بعضی ها دادن و واقعیتی خارجی نداشت. این روند ادامه داشت تا 4 مرداد 85 ساعت 16 که اتفاق مهم در خبرگزاری افتاد.

این اتفاقو قبلا بهش اشاره کرده بودم اما خواستم تا امروز بمونید تو خماریش. این اتفاق آشنایی ام با یه همکار بود که باعث شد به حرف همکارم در روزنامه جوان ایمان بیارم.

راستی امروز کلی پیام تبریک شنیدم و ......... شیرینی هم دادم البته به بعضی از همکارها نرسید که استقبال آنها از مراسم شیرینی خوران باعث شد آن را یه هفته دیگه تمدید کنم.

گرچه همسرم از یه حوزه دیگه است اما خیلی تو این مدت کمکم کرده.

در این مدت بر عکس همکارانم در روزنامه و حوزه خبری، همکارانم در خبرگزاری خیلی بهم کمک کردند. افرادی که فقط منو به اسم می شناختند.

و اما امروز که این مطلبو می نویسم به جرگه افراد متاهل پیوستم اونم به صورت واقعی نه مثل رابطه قبلی ام که سه سال مجبور بودم در موردش به دروغ حرف بزنم.

خوشحالم که کسی رو پیدا کردم که می خوام باهاش زندگی کنم نه مجبور به زندگی باهاش باشم.

خوب اینجا می خوام از علیرضای حسینی، حمیدرضا غریب  عطا افشاری و حبیب موسوی عزیز تشکر کنم که تو انتخاب این راه خیلی کمکم کردند.

بچه های سرویس اجتماعی فارس هم که سنگ تموم گذاشتن.

داشت یادم می رفت کسری نوری عزیز هم با نصیحت های برادرانه اش خیلی به من کمک کرد.

هرکسی ناراحتی از من داره می تونه تو این پست بذاره چون از دیروز 2/5 سال را فراموش کردم و به آینده فکر می کنم.و به قول معروف ورود ممنوع به گذشته.

در پایان هم ورود خودمو به جمع متاهلان جهان به خصوص ایرانیان عزیز تبریک می گم.

از این به بعد هم مسایل شخصی ام را روی وبلاگ نمی زارم و در مورد مسایل حاشیه ای اخبارم می نویسم.

راستی نگید زود بود چون هیچکدوم جای من نبودید.

به قول سهراب عزیز:

چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد

چترها را بايد بست

زير باران بايد رفت

فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد

با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت

دوست را، زير باران بايد ديد

عشق را، زير باران بايد جست

هر كجا هستم ، باشم

آسمان مال من است

پنجره، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 17:48  توسط محمد غمخوار  |