|
|
|
|
|
ديگه عادت كرديم زندگي دو روي سكه دارد. هم خوب داره هم بد. هم زشت داره ه چندي روزي از يك وصل نگذشته بايد با كس ديگه اي وداع كني. كسي كه رفتنش خيلي ساده و بي صدا بود.كسي كه بدون اطلاع از فيلم مادر مثل مادر فيلم حاتمي كيا رفتار كرد. باور رفتنش آنقدر سخته كه مراسم وداع با اونو نيمه كاره ول مي كني و بر مي گردي. جالبه هيچ كس سياه نپوشيده بود. " مديون هستيد اگه سياه بپوشيد. سعي كنيد جلوي اشكاتونو بگيريد " خواسته بود تا سه روز اول كسي سياه نپوشه. از فردا تازه خونه بدون اون رنگ سياهي به خودش مي گيره. رخت سياه تونستيم بر تن نكنيم اما كسي نتونست جلوي گريه اش را بگيره. مراسم اينقدر شلوغه كه جاي سوزن انداختن هم نيست. انگار گرماي شديد آفتاب رو كسي حس نمي كنه. كسي از ميان جمعيت مي گه : شادي روحش صلوات بفرستيد. تابوت چوبي كنار گودالي روي زمين قرار مي گيرد. بدن كوچكش داخل پارچه اي سفيد قرار گرفته است. او را داخل خانه ابدي مي گذارند. اولين بيل خاك، داخل گودال مي ريزد. ديگه طاقت ماندن نيست. بي هدف قدم مي زني . وقتي به خودت مي آي مي بيني خيلي از بهشت زهرا فاصله گرفته اي. روحش شاد. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 15:43 توسط محمد غمخوار
|
|
||