|
|
|
|
|
امسال بچه ها بازي جالبي را در شب يلدا شروع كردند. خوب من هم به اين بازي دعوت شدم و بايد اعتراف كنم. اولين خاطره من هم مثل يوسف مربوط به شكستن سر است اما شكستن سر پسر همسايه امان. حدود 10 ساله بودم كه يه روز هنگام دويدن به سرعت نور در كوچه، يكي از دوستانم چنان جفت پايي جلوم گرفت كه چند متري در هوا معلق بوده و با مخ محكم بر زمين فرود آمدم. بعد از اينكه فهميدم چه بلايي بر سرم آمده تصميم به انتقام گرفتم. به همين خاطر ساعتي بعد بيل را از انباري برداشتم و به در خانه آن بنده خدا رفتم. در زدم. دوستم از همه جا بي خبر سرش را از ميان در بيرون آورد و هنوز نگفته بود كيههههههههه كه محكم دسته بيل بر فرق سرش فرود آمد و بعد از آن هم بيمارستان و بخيه و....... دومين موضوع هم مربوط مي شه به چند سال قبل. يه روز داريوش آرمان من رو فرستاد براي تهيه گزارش از يه مراسم فوق العاده عروسي . خود عروسي زياد مهم نبود و فقط عكس آن مهم بود. از شانس من روزنامه.... هم يكي از كارآموز هاشو فرستاده بود. آرمان تاكيد داشت فقط ما عكس اين مراسم را داشته باشيم. به همين خاطر به دنبال چاره اي بودم كه نذارم اون بنده خدا عكس بگيرد. از شانس ما خبرنگار بپيچي نبود . هر كاري مي كردم نمي شد اونو دور زد. خبرنگار جوان عكسش را گرفت و زمان مثل باد براي من مي گذشت. خلاصه در آخرين اقدام انتحاري دوربينشو گرفتم تا برود دستشويي. خلاصه زماني كه بنده خدا از دستشويي برگشت نمي دونست من در دوربين را باز كردم و به فيلمش نور دادم.
ديروز هم وقتي مهديه حواسش نبود و كادوي شب يلدا رو تو ماشين جاگذاشت دزدكي بهش نگاه كردم و وقتي فهميدم چيه شروع كردم جلوي مهديه بد گفتن از كادويي كه برام خريده بود. بنده خدا شب بدون اعتماد به نفس كادو رو بهم داد. بفهمه طلاقم مي ده. همين دو تا كافيه. بهتره ادامه ندم تا......... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 8:35 توسط محمد غمخوار
|
|
||