|
|
|
|
|
داخل كيف پولم دنبال پول مي گشتم كه كسي با لهجه اصفهاني اسم مرا صدا كرد. وقتي به سمت بقل دستي ام برگشتم با كمال ناباوري فردي را دركنار خودم ديدم كه هيچ وقت تصورش را نمي كردم. فردي كه عاشق كارش بودم اما سه سال بود كه در مقابلش ايستادم و هيچ وقت اخطارهايش را جدي نگرفتم. كسي كه بعد از رفتنش متوجه خلا حضورش در تهران شديم وو از اين موضوع ناراحت. آره در كنار من در تاكسي سردار مرتضي طلايي فرمانده سابق پليس پايتخت و عضو شوراي شهر آينده نشسته بود. نتوانستم جلوي تعجبم را بگيرم و پرسيدم: سردار شما هم تاكسي سوار مي شويد.در جواب هم شنيدم : آره من آن زمان كه در پليس هم بودم سوار تاكسي مي شدم. سووال جالبي كه سردار پرسيد در مورد وبلاگم بود.فضايي كه زياد در آنجا عليه اش نوشتم. فكر نمي كردم هنوز پيگير وبلاگم شود. خلاصه در طول راه درباره وضعيت امنيت تهران، شوراي شهر آينده و محمد تورنگ يار با وفاي او در اطلاع رساني صحبت كرديم. چون صحبتمان دوستانه بود نمي توانم در مورد جزيياتش روي وبلاگم بذارم. ببخشيد. اما دلتون بسوزه در پايان مسير سردار طلايي يه اصفهاني كرايه من كه يه اصفهاني هستم را حساب كرد. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 16:12 توسط محمد غمخوار
|
|
||