تبليغاتX
حادثه نویس - بیرون شد از گمار
کاغذ مچاله های یک خبرنگار
دیروز داشتم چند تا شعر از هوشنگ ابتهاج می خوندم که از شعر بیرون شد از گمار خیلی خوشم اومد و تصمیم گرفتم اون رو روی وبلاگم بزارم.

راه در جنگل اوهام گم است

سینه بگشای چو دشت

اگرت پرتوِ خورشیدِ حقیقت باید.

وقتی از جنگلِ گم

پا نهادی بیرون

و رها گشتی

از آن گرهِ کورِ گمار

ناگهان

آبشاری از نور

بر سرت می ریزد

و آسمان

با همه پهناوریِ بی مرزش

در تو می آمیزد.

ای فراز آمده از جنگلِ کور!

هستیِ روشنِ دشت

آشکارا بادت!

بر لب چشمه ی خورشیدِ زلال

جرعه ی نور گوارا بادت!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:20  توسط محمد غمخوار  |