تبليغاتX
حادثه نویس - فوت دوباره به شمع
کاغذ مچاله های یک خبرنگار

بيست و پنجمين سال زندگي ام فردا به پايان مي رسه و وارد 26 سالگي مي شم.

بيست و پنجمين سال زندگي ام  يكي از پر خاطره ترين سال هاي زندگي ام بود.

مهمترين حادثه اين سال ورود مهديه به زندگي ام بود كه با عث شد در اين يك سال تكيه گاه محكمي در سختي ها داشته باشم و با كمك او خيلي راحت از سد مشكلات گذر كنم.

از اين موضوع كه مهمترين اتفاق سال گذشته بود بگذريم نوبت به بيرون آمدن من از اعتماد ملي بود.

شايد يكي از مهمترين تصميماتم در اين سال اين اتفاق بود.

موقعي از اعتماد ملي بيرون آمدم كه با بحراني مالي روبرو بودم.

خيلي ها اعتقاد داشتند كه اشتباه كردم.

خودم هم ابتدا در مورد تصميمم ترديد داشتم اما وقتي به شرايط بعد از آن نگاه مي كنم از اين تصميم خوشحالم.

موضوع بعد نفر اول شدن در جشنواره مطبوعات  وسفر به فرانسه بود.

سفري كه خيلي در ديدم به كار رسانه اي تاثير گذاشت و تجربه اي گرانبها بود.

شايد اگر اين بار هم انتخاب نفرات دست انجمن صنفي و داوران آن بود باز هم ناكام در رسيدن به جشنواره مي ماندم.

 بعد از اين سفر خواستم از تجربياتم در خبرگزاري استفاده كنم اما نشد.

من خبرنگار روزنامه بود نه خبرگزاري.

به همين خاطر تصميم گرفتم دوباره به روزنامه برگردم.

در آن زمان دو پيشنهاد از دو روزنامه داشتم.

انتخاب سخت بود.

باز هم ترديد و بازهم كمك مهديه.

تصميمم را گرفتم و به ايران رفتم.

كار با داريوش آرمان سخت بود اما ايران ارزش تحمل اين سختي ها را داشت.

آرمان دبري حرفه اي بود و كار حرفه اي مي خواست.

بايد اعتراف كنم كه ابتدا فكر مي كردم فضاي ايران خيلي سرد و بسته باشه.

اما دو هفته زمان خوبي بود كه اين ذهنيت را فراموش كنم.

فضايي كاملا باز و دوستانه.

بدون هيچ محدوديتي.

كم كم من و آرمان با اخلاق هم كنار آمديم و من خوشحالم از اينكه سرانجام وارد محيطي شدم كه بيرون اومدن از اونجا برام سخت باشه.

اين را زماني فهميدم كه به پيشنهاد جام جم جواب رد دادم.

البته از دوست عزيزم آقاي صبوري به خاطر لطفي كه هميشه به من داشته متشكرم.

اين دليلم براي خروج از فارس بود.

من هيچ مشكلي اونجا با كسي نداشتم و فقط به خاطر اينكه يك خبرنگار روزنامه ام از آنجا آمدم بيرون.

گرچه برخي دوستان پس از رفتنم كم لطفي هايي داشتند.

يك سال گذشت و نگاه به خاطرات تلخ و شيرين آن خوشايند است براي من.

داشت يادم مي رفت در آخرين روزهاي اين سال هم بالاخره گواهينامه را گرفتم.

از فردا سال جديدي برام آغاز مي شه كه اميدوارم از سال قبل برام  بهتر باشه.

سالي كه با هر هفته رفتن  به كوه آغاز شد و قرار است با سفر شمال ادامه پيدا كنه.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 21:43  توسط محمد غمخوار  |