|
|
|
|
احمد بورقاني هم رفت. آرام و بي صدا . مثل مهران. هنوز فراق مهران را باور نكرده بوديم كه خبر پركشيدن استاد را شنيديم. خبر تلخ و غير قابل باور بود. " احمد بورقاني در دفتر كارش سكته كرد" پيمان مي گفت: سهام به يكي از بچه ها پيام كوتاه داد و خواست براي پدرش دعا كنيم اما نيم ساعت ديگه خبر رسيد احمد بورقاني ديگر پيش ما نيست. خوب يادم هست كه چطور پابه پاي ما در شبهاي چهارشنبه در زمين فوتبال مي دويد. ما كم مي آورديم او انرژي مي داد. خسته كه مي شد گوشه اي از زمين مي ايستاد و از دروازه باني سهام تعريف مي كرد. انصافا هم سهام بهترين دروازه بان تيم اعتماد ملي بود. امروز در مراسم تشييع جنازه سهام را ديدم. خنده بر روي لبانش خشكيده بود. جرات جلو رفتن نداشتم. يك قدم به جلو. برگشتم. پيش پيمان رفتم. " سهام امروز بهتر شده. روز اول خيلي داغون شده بود." ياد ايامي كه پدر و پسر در كنار هم بودند فكرم رو مشغول كرد. دو يار هميشگي محكوم شده بودند به جدايي. محكوميتي كه هيچ دادگاهي نداشت.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 18:30 توسط خبرنگار حادثه
|
|
||