تبليغاتX
حادثه نویس - قهوه خانه
کاغذ مچاله های یک خبرنگار

امروز ظهر از خوردن غذاي برنجي خبرگزاري خسته به قهوه خونه سر كوچكه خبرگزاري رفتيم.

قهوه خونه اي كوچيك كه روي در و ديوار اون عكسهايي از امام علي  بود. يه كشكول هم به ديوار آويزان. در اونجا مي تونستي هر نوع آدمي رو ببيني از استاد دانشگاه گرفته تا جوون هايي كه روي صورتاشون آثاري از تيزي مشخص بود. اما در اين بين مردي توجه ام را به خود جلب كرده بود. فردي كه كارگر قهوه خونه او را سرهنگ صدا مي كرد. با عصايي دسته طلايي وارد قهوه خونه شد. لباسي آبی رنگ به تن داشت با كروات قرمز.

انگشتر هاي نگين بزرگ از جنس طلا هم بر روي دستانش خو نمايي مي كردو پس از ورود به داخل قهوه خانه گوشه اي نشست و شروع به كشيدن قليان كرد. با ابهتي عظيم در هيكل غمي بزرگ در چهره اش داشت.

خيلي دوست داشتم كنارش بنشينم و باهاش صحبت كنم.

خواستم بلند شوم كه از خبرگزاري زنگ زدن و مجبور شدم سريع برگردم.

جالب گوش دادن به اخبار بود. ساعت ۲ بعد ازظهر قهوه چی تلویزیون را روشن می کنه. همه نگاه ها به تلویزیون جلب می شه و همه شش دانگ اخبار گوش می دهند و بعد از آن مسایل روز را تحلیل می کنند.

عطا می گفت، زمان انتخابات اینجا تبدیل به یه کلوب سیاسی شده بود و همه به خوبی مسایل انتخاباتو تجزیه تحلیل می کردند.

نكته اخلاقي: نكته جالب در قهوه خانه اين بود كه در آنجا همه با هر پست و مقام و وضع مالي در كنار هم مي نشينند. با هم غذا مي خورد و قليان مي كشند.

 پس سعي كنيم همه جا برامون قهوه خونه باشه.تو این زمانه اختلافات زیاد شده است. تا به جایی می رسیم خیلی سریع خودمونو گم می کنیم و یادمون می ره از کجا به اینجا رسیدیم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 16:28  توسط محمد غمخوار  |